اسطــوره_ قسمت_298سرم را تکان دادم. - کاش یه راهی بود که می تونستم محبتتون رو جبران کنم.-به مهندس س…
انتشار: 2026/06/28 19:52 UTC
اسطــوره_ قسمت_298سرم را تکان دادم. - کاش یه راهی بود که می تونستم محبتتون رو جبران کنم.-به مهندس سپردم یواش یواش کاراي بزرگ تر بهت بده. با کار خارج از شهر که مشکلی نداري؟ با خوشحالی جواب داد: - نه. چه مشکلی! هرجا کار باشه میرم. سکوت شاداب تمام تمرکزم را دزدیده بود. - خوبه! رو به مادر کردم و گفتم: - من دیگه میرم. ممنون بابت ناهار. بالاخره شاداب به حرف آمد. - کجا؟ واستون تو اتاق رختخواب انداختم. مگه خوابتون نمی اومد؟ دلم می خواست جایی تنها گیرش بیاورم و کله کوچکش را بشکافم و مغزش را بخوانم. - ترجیح میدم برم خونه. مادر گفت: - آخه کجا میري؟ بعد از این همه وقت اومدي حالا هم می خواي بري؟ امروز رو پیشمون بمون. یه کم بخواب. بعدش کلی حرف داریم باهات. وسوسه خوابیدن در اتاق شاداب اذیتم می کرد. تجربه اش را داشتم. اتاق ساده اش دنیایی از آرامش بود. شادي التماس کرد. - تو رو خدا آقا دانیار! بمونین دیگه. من کلی سوال درسی دارم ازتون. تازه چند تا طرحم کشیدم. می خوام نشونتون بدم. خنده ام گرفت. دختربچه دبیرستانی اسم نقاشی هایش را طرح گذاشته بود. احتمالا به خاطر کم نیاوردن از خواهرش! - باشه. ممنون. بلند شدم. شاداب هم بلند شد و همراهم آمد. رختخوابی وسط اتاق نزدیک به بخاري پهن بود و ملافه سفید و تمیزي روي تشکش کشیده شده بود. - بفرمایین. اینم شلوار راحتی، مال بابامه، هنوز نپوشیده، نو و تمیزه. شلوار پدرش نهایتا تا قوزك پایم را می پوشاند. - نیازي نیست. راحتم. پلیورم را در آوردم و دو دکمه بالایی پیراهنم را باز کردم. نگاهش را دزدید. - چیزي احتیاج داشتین صدام بزنین، با اجازه. - شاداب؟ سعی کرد نگاهم نکند.



