اسطــوره_ قسمت_306بده شاداب واسم بیاره. ایراداش رو واست یادداشت می کنم تا برطرفشون کنی. خوبه؟شادي ر…
انتشار: 2026/07/01 19:25 UTC
اسطــوره_ قسمت_306بده شاداب واسم بیاره. ایراداش رو واست یادداشت می کنم تا برطرفشون کنی. خوبه؟شادي راضی نبود، اما گفت: - باشه. ولی کاش بیشتر می موندین. لبخند نزد، اما دیگر اخم هم نداشت. - بازم میام. من و پدر تا دم در همراهی اش کردیم و من تا پاي ماشین رفتم. در ماشین را باز کرد، اما قبل از سوار شدن دستش را روي لبه بالایی در گذاشت و گفت: - از این به بعد تا دیروقت شرکت نمی مونی. ساعت هفت کار رو تموم می کنی. زیادم با این سهرابیه چیک تو چیک نمی شی. اگرم یه وقتی، یه مشکلی پیش اومد که کارت طول کشید به من زنگ می زنی یا خودم میام یا یکی رو می فرستم دنبالت، اما تحت هیچ شرایطی حتی اگه تا خود صبحم تو شرکت موندي سوار ماشین سهرابی نمی شی، فهمیدي؟ دهان باز کردم تا بپرسم چرا، اما مهلت نداد. سوار شد. شیشه ماشین را پایین داد و گفت: - چرا و اما و اگه نداره. همین که گفتم. الانم برو تو خونه. دیرم شده. کمی عقب رفتم و گفتم: - باشه. آروم رانندگی کنین. مراقب خودتونم باشین. صورتش جدي بود، اما گوشه چشمش چین داشت. منتظر ماند تا در خانه را ببندم و بعد رفت. زمستان سردي بود، اما نه به سردي آبان ماه. دستانم را بغل زدم و آرام آرام در حیاط پیش رفتم تا به پله ها رسیدم. جایی که پنج ماه پیش دانیار زیر باران وحشتناك و شلاق وار نشسته بود. پتویی برداشتم و قصد حیاط کردم. مادر صدا زد: - تو کجا؟ شنل بزرگ و بافتنی ام را دور خودم پیچیدم و گفتم: - میرم پیشش. نمی تونم تحمل کنم. مادر لا اله الا اللهی بر لب راند و گفت: - راضیش کن بیاد داخل. با اون تب وحشتناکش، زبونم لال جون سالم به در نمی بره.



