اسطــوره_ قسمت_307- راضیش کن بیاد داخل. با اون تب وحشتناکش، زبونم لال جون سالم به در نمی بره.فقط سر…
انتشار: 2026/07/01 19:25 UTC
اسطــوره_ قسمت_307- راضیش کن بیاد داخل. با اون تب وحشتناکش، زبونم لال جون سالم به در نمی بره.فقط سرم را تکان دادم. دمپایی هایم را پوشیدم و داخل حیاط شدم. دستانش را زیر چانه اش ستون کرده و روي پله صامت و بی حرکت نشسته بود. پتو را روي دوشش انداختم و کنارش نشستم. حرفی براي گفتن نداشتم. تسلایی براي دادن هم نداشتم، چون تازه معناي رنج را می فهمیدم. معناي بدبختی، معناي تنهایی، معناي غم، معناي جنگ. تمام تعاریف برایم عوض شده بودند. دیگر بی پولی عذابم نمی داد. همین که مادري داشتم که می توانستم به آغوشش پناه ببرم یعنی خوشبخت بودم. شکست عشقی برایم مضحک شده بود. خجالت می کشیدم در برابر دردي که دانیار می کشید در مورد همچین چیزي حتی فکر کنم. تازه فهمیده بودم همیشه بدتري هم وجود دارد. همیشه زندگی جاي شکر دارد. فهمیده بودم در زندگی باید به پایین دست خودم نگاه کنم نه آن بالا بالاها. آن وقت زندگی شیرین و سختی هایش راحت می شد. از دست دادن دیاکو نفس مرا هم گرفته بود، اما در مقایسه با دانیار من خوشبخت ترین و بی غم ترین آدم روي زمین بودم. مرگ دیاکو اولویت ها و دیدگاه هایم را تغییر داد. دیگر براي کیف و کفش نداشته شادي غصه نمی خوردم و یا چشم هاي ضعیف شده مادرم. فقط از هر فرصتی براي ابراز عشق به خانواده ام استفاده می کردم. فهمیده بودم فرصتم براي دوست داشتن خیلی کم است. براي عشق ورزیدن بی رحمی دنیا را به چشم دیده بودم. مرگ و از دست دادن برایم ملموس شده بود. می دانستم که بالاخره، دیر یا زود براي خودم و یا عزیزانم اتفاق می افتد و نباید حتی یک لحظه از زمانم را از دست بدهم. فهمیده بودم زندگی به اندازه پشیزي ارزش ندارد. ارزش مدام اشک ریختن، مدام حسرت خوردن، مدام آه کشیدن. مشکلات پیش چشمم رنگ باخته بود. فهمیده بودم انسان در عین ضعف و فناپذیري، سخت جان ترین موجود این دنیاست و هر چیزي را تحمل می کند و با چند قطره اشک و یک دل شکسته نمی میرد. دانیار را که می دیدم خدا را شکر می کردم. شکر می کردم که جاي او نبودم و از جنگ هیچ چیز نمی دانستم. شکر می کردم که کابوس هاي او در خواب هاي من جایی ندارد. شکر می کردم که هنوز انگیزه داشتم، شوق داشتم، امید داشتم. وقتی او را می دیدم که چگونه به آخر خط رسیده بود، از خودم و ناشکري هاي مداومم عقم می گرفت. از ضعفم، از بی طاقتی ام، از کم تحملی ام چندشمم می شد. گاهی پنج روز یعنی خیلی. گاهی پنج روز یعنی یک عمر! گاهی پنج روز که هیچ، پنج دقیقه هم نمی گذرد و تمام نمی شود. این پنج روز از همان پنج روزها بود. پنج روز من و دانیار گوشه خانه نشستیم و در سکوت به هم زل زدیم. پنج روز با تمام دنیا قهر کردیم و از همه بریدیم. فکر نکن کم است، نه، باید از این پنج روزها در زندگی داشته باشی تا بفهمی. هر شب فکر می کردم این شب آخر است. هر شب با وحشت از دست دادن دانیار می خوابیدم و نمی خوابیدم. رختخوابم را دم اتاقش پهن کرده بودم. بیدار می شدم. گوشم را به در می چسباندم. فکر نکن نمی شنیدم. حتی تندي و کندي ریتم نفس هایش را هم می فهمیدم. باید تجربه کرده باشی تا حال مرا بفهمی. هر چه چاقو داشتیم، هرچه قرص داشتیم، هرچه طناب داشتیم همه را قایم کرده بودم. فوبیا داشتم، فوبیاي مرگ! فوبیاي خودکشی. می ترسیدم نخ نازك حیاتش را پاره کند. می ترسیدم بیشتر از این از دستم برود. می ترسیدم از دستم برود. نه به خاطر این که امانت دیاکو بود، نه به خاطر این که یادگاري عشق نافرجامم بود، نه! من مردن و زنده شدن دانیار را به چشم دیده بودم. خودم کشتمش و خودم نفس در دهانش دمیدم. حس مادري را داشتم که بچه اش مقابل چشمش پرپر می شد. نگرانی ام از سر دلسوزي و ترحم نبود. براي نگه داشتنش ل دست و پا می زدم مثل دکتري که براي نجات مریضش دست و پا می زند. نه از سر دلسوزي، بلکه از سر وظیفه. از سر انسان دوستی. می دانستم که مراقبت از دانیار و دانیار ها از کسی و کسانی که همه چیزشان را در جنگ باخته بودند تا شاداب و شاداب ها راحت زندگی کنند، وظیفه من است. افتخار من است. تنها راه براي اداي دین من است.



