اسطــوره_ قسمت_308شاداب ها راحت زندگی کنند، وظیفه من است. افتخار من است. تنها راه براي اداي دین من…
انتشار: 2026/07/01 19:26 UTC
اسطــوره_ قسمت_308شاداب ها راحت زندگی کنند، وظیفه من است. افتخار من است. تنها راه براي اداي دین من است..ولی دانیار مقاوم تر از آن چیزي بود که فکر می کردم. نه در فکر خودکشی بود و نه نیازي به مراقبت داشت. سکوتش طولانی و طولانی تر می شد، اما صبورانه تحمل می کرد. صبورانه بحران را پشت سر می گذاشت. گاهی که جان به لب می شد، به مادرم پناه می برد. می بوییدش. نمی دانم چه حس می کرد که عین یک کودك شیرخوار پس از خوردن شیر، آرام می گرفت و می خوابید. دانیار آتشمان می زد. مظلومیت و بی کسی اش چشممان را به اشک و خون نشانده بود. صبوري اش بیچاره ام کرده بود. آن قدر که آرزو می کردم اي کاش باز دیوانه شود و همه چیز را بشکند و از بین ببرد اما این طور مظلوم و غریب نباشد. حال خراب دانیار بیشتر از مرگ دیاکو مرا از پا در آورده بود. مرگ یک بار است و شیونش یک بار، اما حال دانیار جان دادن همیشگی و لحظه به لحظه بود. پتو از روي شانه اش لیز خورد. دوباره روي دوشش انداختمش و لبه هایش را از جلو به هم آوردم. آب از سر و صورت و موهایش می چکید. لب هایش از سرما بیرنگ شده بود و از تنش حرارت متصاعد می شد. التماسش کردم: - آقا دانیار! خواهش می کنم. حالتون به اندازه کافی بد هست. سینه پهلو می کنین. بیاین بریم داخل. با شنلم آب موهایش را گرفتم: - با این کارا هیچی درست نمی شه. هیچی عوض نمی شه. فقط خودتون رو نابود می کنین. هم خودتون رو هم منو. تو رو خدا! تو رو به هرچی که می پرستین، پاشین بریم داخل. جوابم را نمی داد لعنتی! یک پله از او پایین تر رفتم و جلوي پایش زانو زدم. لباس هایم به تنم چسبیده بود. دندان هایم به هم می خورد. اشک و باران با هم قاطی شده بودند. - می خواین منو سکته بدین؟ آره؟ می خواین دقم بدین؟ به این فکر کردین که اگه شما چیزیتون بشه منم می میرم؟ مهم نیست واستون؟ بالاخره نگاهش را حرکت داد. کی این سرخی چاه تیره چشمانش خوب می شد؟ چند لحظه با بی حال ترین شکل ممکن تماشایم کرد و بعد دستش را بالا برد و شنل را از روي سرش برداشت و دور من پیچید و گفت: - داري می لرزي. اندوه لانه کرده در گلویم هر لحظه حجم بیشتري می گرفت. - برو. منم میام. به شدت سرم را تکان دادم و گفتم: - نه، نمی رم. یا با هم میریم، یا منم همین جا می مونم. آب صورتش را با کف دست پاك کرد و گفت:اینجا خوبه. بارون رو دوست دارم. با مشت روي زانویش زدم و با داد گفتم: - مریض میشین. می فهمین؟ مریض تر میشین. آخه چرا انقدر بی رحمین؟ چرا انقدر منو اذیت می کنین؟ چرا؟



