اسطــوره_ قسمت_315 تبسم به زور چند قطره آب در دهانم ریخت و کمکم کرد لباس هاي خیسیده ام را عوض کنم.…
انتشار: 2026/07/04 19:49 UTC
اسطــوره_ قسمت_315 تبسم به زور چند قطره آب در دهانم ریخت و کمکم کرد لباس هاي خیسیده ام را عوض کنم. حوله اي دور موهایم پیچید و گفت: - الان گرمت میشه. با سرخوشی نفس کشیدم و گفتم: - من که سردم نیست. زیپ سویشرتم را بالا کشید و گفت: - پس این صداي دندوناي…اسطــوره_ قسمت_316افشین دستش را روي پاي دانیار گذاشت. - باشه. حق با توئه، ولی الان باید خوشحال باشی. هرچی بوده گذشته.یقه افشین را گرفت و توي مشت هاي قوي اش مچاله کرد. - واسه تو شاید راحت گذشته باشه، اما من ... من ... تو می دونی چی به من گذشت؟ مادرم میانجیگري کرد و گفت: - آروم باش پسرم. یقه این طفلی رو واسه چی چسبیدي؟ من می دونم چی بهت گذشته. بهتر از هرکسی می دونم چی به سرت اومد، ولی با داد و بیداد کردن که چیزي عوض نمی شه. درسته خیلی اذیت شدي، اما باید خدا رو شکر کنی که برادرت زنده ست. این خبر خوب به تموم اون سختیا می ارزه. قبول نداري؟ دستش شل شد. افشین را رها کرد و گفت: - بگیر اون شماره رو. بگیر. افشین اطاعت کرد و موبایل را از جیبش در آورد. به خودم جرات دادم و گفتم: - میشه بذارینش رو اسپیکر که ما هم بشنویم؟ سرش را تکان داد و گفت: - باشه. گوشی را روي زمین گذاشت. بعد از یکی دو بوق صداي جوانی پاسخ داد: - الو، افشین جان. دانیار جواب داد: - منم شاهو! مرد جوان چند لحظه مکث کرد و بعد با عصبانیت گفت: - دانیار! من چی به تو بگم؟ فریادش دانیار را جري تر کرد. - من چی بگم؟ آمریکا آمریکا که می گفتین این بود؟ حقوق بیمار و احترام به همراه بیمار که می گفتین این بود؟ می دونی این احترام به همراه بیمارشون با من چی کار کرد؟ می دونی تو این چند روز چند بار تا پاي مرگ رفتم و برگشتم؟ شاهو عقب ننشست. - مقصر خودتی. گوشیت رو چرا خاموش کردي؟ چرا یه تماس نگرفتی؟ تو می دونی تو این چند روز ما چی کشیدیم؟ به هر دري زدیم که پیدات کنیم. دیگه داشتم بلیط می گرفتم که بیام ایران. دانیار با حرص گوشی را بلند کرد و مقابل دهانش گرفت و گفت: - عجبا! یه چیزي هم بدهکار شدم. اون پرستار انسان دوستتون میگه مرده. میگه دستگاه رو ازش جدا کردیم. انتظار داشتی چی کار کنم؟ منتظر بمونم بلکه معجزه شه؟ مگه در سال چند تا مرده زنده میشن؟ صداي دایی آمد.
