اسطــوره_ قسمت_317-منتظر بمونم بلکه معجزه شه؟ مگه در سال چند تا مرده زنده میشن؟ صداي دایی آمد.- دان…
انتشار: 2026/07/04 19:49 UTC
اسطــوره_ قسمت_317-منتظر بمونم بلکه معجزه شه؟ مگه در سال چند تا مرده زنده میشن؟ صداي دایی آمد.- دانیار! پسرم. دستش را توي موهایش برد و نفسش را بیرون داد و با عجز گفت: - دایی! دایی مثل همیشه پر صلابت و محکم بود. - آروم باش پسر. می دونم تحت فشاري، اما باید به خودت مسلط باشی. همین عصبانیتاي کنترل نشده کار دستمون داد دیگه. پوزخند خشمگینی زد. - هه هه. مقصر همه این اتفاقات منم، نه؟ دایی با آرامش جواب داد: - نه پسرم. همه چی دست به دست هم داد. دیاکو پنج بار ایست قلبی کرد، پنج بار! که آخریش پنج دقیقه طول کشید. دکتر عمل رو تموم شده اعلام می کنه. پرستار هم به ما خبر میده، اما نمی دونم چی میشه، چه اتفاقی میفته، چی به ذهن دکتر می رسه که دستگاه شوکی رو که زمین گذاشته دوباره بر می داره و یه شوك دیگه بهش میده و با همون شوك قلبش بر می گرده. ما بلافاصله باهات تماس گرفتیم، اما هیچ جا پیدات نکردیم. من فقط سه تا شماره ازت داشتم که به هیچ کدومش جواب نمی دادي. خودت قضاوت کن. مقصر کیه؟ دیدم که انقباض عضلاتش از بین رفتند و رگ هایش به حالت طبیعی برگشتند. - حالا بگو ببینم می خواي با برادرت حرف بزنی یا هنوز عصبانی هستی؟ سرش را چرخاند و به من نگاه کرد. دستش را روي گردنش کشید و گفت: - آره ... می خوام. و بی انصاف گوشی را برداشت و به اتاق رفت. انگار نه انگار که من هم ... دانیار: شماره شاداب را گرفتم و پشیمان شدم. ماشین را خاموش کردم و راه شرکت را در پیش گرفتم. هرگز به صداقت و نجابتش شک نکرده بودم، اما رفیقم را خوب می شناختم. می ترسیدم از خلاء عاطفی شاداب سوءاستفاده کند. ساعت را نگاه کردم. هنوز هفت نشده بود، اما شرکت خلوت بود. آهسته و با قدم هاي نرم وارد سالن شدم و از دیدن صورت متفکر و نگاه غرق شده در مانیتورش نفس راحتی کشیدم و گفتم: - به چی این جوري زل زدي؟ بلافاصله رو برگرداند و با دیدن من لبخند زد و گفت: - ا سلام! کی اومدین؟ نگاهی به در بسته اتاق سعید کردم و گفتم:



