اسطــوره_ قسمت_318- ا سلام! کی اومدین؟ نگاهی به در بسته اتاق سعید کردم و گفتم:الان! بلند شد و گفت:…
انتشار: 2026/07/04 19:49 UTC
اسطــوره_ قسمت_318- ا سلام! کی اومدین؟ نگاهی به در بسته اتاق سعید کردم و گفتم:الان! بلند شد و گفت: - با مهندس سهرابی کار دارین؟ سرم را تکان دادم و گفتم: - نه. اومدم دنبال تو. ابروهایش بالا رفتند. - دنبال من؟ گفته بودین امروز خیلی درگیرین. از این که موهایش، هرچند ناخواسته، توي پیشانی اش می ریخت خوشم نمی آمد. رنگ مشکی منحصر به فرد و لختی قشنگش بدجوري به توي چشم بود. - آره! کارت دارم. جمع کن بریم. منتظر جوابش نماندم. ضربه اي به در اتاق سعید زدم و سرم را داخل بردم. او هم مشغول کارش بود. - سلام. ما داریم میریم. علی رغم دعواي دو شب پیشمان با روي باز از حضورم استقبال کرد. - کجا با این عجله؟ بیا بشین یه چایی بزنیم. حواسم به حرکات شاداب بود. صداي خاموش شدن کامپیوترش را شنیدم. - نه. عجله داریم. باید بریم. خودم هم نمی دانستم چه اصراري به این جمع بستن ها و اثبات تسلطم بر این دختر داشتم. شاداب از فاصله میان من و در عبور کرد. پوشه زرد رنگی را به دست سعید داد و گفت: - این گزارش و فایل کارهاي امروزم. اگه با من امري ندارین مرخص شم. به دقت به فرم نگاه و شکل رفتار سعید خیره شدم. از نگاه موشکافانه من معذب بود، اما سعی کرد عادي و خونسرد به نظر بیاید. - ممنون. خسته نباشین. حاضر بودم قسم بخورم که ریگی به کفش این پسر است. - شاداب زود باش دیگه. با دلخوري نگاهم کرد و از اتاق بیرون زد. به محض نشستن توي ماشین گفت: - نمی دونم چی فکر می کنین، اما چیزي بین من و مهندس سهرابی نیست. چشمانم را گرد کردم.



