اسطــوره_ قسمت_324خشونت به جان لب و گونه ام افتادم. مقنعه ام را روي سرم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.…
انتشار: 2026/07/06 19:26 UTC
اسطــوره_ قسمت_324خشونت به جان لب و گونه ام افتادم. مقنعه ام را روي سرم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.دانیار آمده بود. کمی چشم هایم را مالیدم و سوار شدم. - سلام. حتی در همچین روزي، در چنین روزي که می دانستم چقدر منتظرش بوده، آرام و خونسرد بود. - سلام! حوصله احوال پرسی نداشتم. کمربندم را بستم. - خوبی؟ - ممنونم. شما خوبین؟ - ممنونم یعنی چی؟ خوبی یا نه؟ - بله خوبم. ماشین را روشن کرد و گفت: - ولی قیافه ت که اینو نمی گه. با تبسم دعوات شده؟ تعجب کردم. - شما از کجا فهمیدین؟ شانه اي بالا انداخت و گفت: - پیش پاي تو، اون از خونه بیرون اومد. اونم دقیقا همین ریختی بود، مثل تو. آهی کشیدم و گفتم: - آره، یه کم بحثمون شد. لبخند زد. - ببینم موهات سر جاشه یا نه. استرس و ناراحتی جان به سرم کرده بود. کاش راحتم می گذاشت! - آره سر جاشه. فهمید که حوصله ندارم. بحث را عوض کرد. - دسته گلی که سفارش دادي رو صندلی عقبه. ببین دوستش داري؟ ذوقم کور شده بود. حرف هاي تبسم را قبول نداشتم اما هر کلمه اش مثل سوزن در قلبم فرو می رفت. نیم نگاهی به گل کردم و گفتم: - دستتون درد نکنه. به جاي پاسخ تشکرم گفت: - استرس داري؟



