اسطــوره_ قسمت_335وستی که تنها پناه روزهاي دلتنگی ام بود. دستم را بالا آوردم و روي صورتش کشیدم. - م…
انتشار: 2026/07/10 19:35 UTC
اسطــوره_ قسمت_335وستی که تنها پناه روزهاي دلتنگی ام بود. دستم را بالا آوردم و روي صورتش کشیدم. - منو بخشیدي تبسم؟دستش را روي دستم گذاشت. - چیو ببخشم؟ چرا این جوري حرف می زنی؟ داري حلال خواهی می کنی؟ می خواي خودت رو بکشی؟ خندیدم. از همان ها که وقتی کارت از گریه می گذرد بر لبت می نشیند! - نه دیوونه خودکشی چیه؟ مگه خلم؟ خیسی اشک را از صورتش گرفت و گفت: - چه می دونم. وقتی با اون حال و روز دیدمت فکر کردم مردي. سرم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم: - نه بابا. من پوستم کلفته. فقط خیلی سردم شده بود. از آزادي تا اینجا پیاده اومدم. موهایم را نوازش کرد. - یعنی واقعا خوبی؟ نمی دانم چه بودم! خوب یا بد، نمی دانستم. در نوعی خلا و بی حسی شنا می کردم. - آره! خوبم. چون می دونم همون طور که من حق دارم دوستش داشته باشم اونم حق داره منو نخواد. چکیدن هاي اشک تبسم را احساس می کردم. - بس که بی لیاقته خاك بر سر! سرم را بلند کردم و انگشتم را روي لبش گذاشتم. - هیش. نگو. دیاکو لیاقت بهترین ها رو داره. بهترین زن، بهترین زندگی! تو فقط یه جنبه از زندگیش رو می بینی، ولی من از همه چیش خبر دارم. حقشه با کسی که خودش انتخاب می کنه و خودش می خواد زندگی کنه. فقط من می دونم امثال دیاکو چقدر تو این دنیا کمه. من می دونم چقدر این دنیا بهش بدهکاره. من می دونم سهمش از خوشبختی چقدر بیشتر از منه. حالا تنها کاري که می تونم بکنم اینه که باشه. وجودش یه نعمته. یه وزنه واسه خیلیا. من به همین بودنش دلخوشم. بسمه! بیشترش رو می خوام چی کار؟ اون موقع که مرده بود فکر می کردم مرده. حاضر بودم هر چی دارم و ندارم رو بدم تا اون برگرده. واسه منی که اون روزا رو تحمل کردم و دووم آوردم اینا دیگه چیزي نیست. دیگه می دونم که نمی میرم. می دونم که بالاخره حالم خوب میشه. با انگشت اشک هاي غلتان روي صورتم را پاك کرد. - ولی اون حق نداشت با تو این کار رو بکنه. اون که می دونست تو دوستش داري. اون که می دونست چقدر مدیونته. سرم را به شدت تکان دادم. - عیبی نداره. می دونی چه روزایی رو پشت سر گذاشته؟ می دونی با چه دردي کنار اومده؟ می دونی چه چیزاي رو دیده و تحمل کرده؟ اگه حالا کسی هست که بتونه آرومش کنه. بذار آروم شه. بذار یه کمم روي قشنگ زندگی رو ببینه. درد داشت گفتن این حرف ها. درد داشت. سرم را توي سینه تبسم فرو بردم



