اسطــوره_ قسمت_336قشنگ زندگی رو ببینه. درد داشت گفتن این حرف ها. درد داشت. سرم را توي سینه تبسم فرو…
انتشار: 2026/07/10 19:36 UTC
اسطــوره_ قسمت_336قشنگ زندگی رو ببینه. درد داشت گفتن این حرف ها. درد داشت. سرم را توي سینه تبسم فرو بردم.- حق داره منو نخواد. من که چیزي از مردا نمی دونم. چیزي از شوهرداري و خونه داري و بچه داري بلد نیستم. من چطور می تونم بهش آرامش بدم در حالی که هنوز دست چپ و راستم رو از هم تشخیص نمی دم؟ منم جاي اون بودم با دختري مثل شاداب ازدواج نمی کردم. شاداب چه هنري داره به جز گریه کردن؟ چی بلده به جز نالیدن؟ شاداب چی داره واسه خواستن؟ چی داره؟ تبسم محکم در آغوشم گرفت. صدایش دو رگه شده بود. - باشه شاداب. باشه عزیزم. هرچی تو بگی. این جوري با خودت نکن. این جوري نکن. تو نمی دونی. تا حالا افشین صد بار بهم گفته که با شاداب بودن لیاقت می خواد. دیاکو هرچقدرم خوب، هرچقدرم پاك، هرچقدرم همه چی تموم، بازم واسه تو کمه. کسی که بتونه از این همه مهربونی، از این ذات مثل شیشه راحت بگذره کسی که قدر همچین گوهري رو ندونه، واسه تو کمه! هق زدم. این حرف ها مرهمم نمی شد، نمی شد. - اما به قول خودت می گذره. به قول خودت تموم میشه. اگه دور این دو تا برادر رو خط بکشی همه چی درست میشه. دیگه بسه هر چی اشک به خاطر این دو نفر ریختی. بسه هر چی غصه این دو نفر رو خوردي. ببین، حتی یه زنگم نمی زنن بپرسن مردي یا زنده اي. پاهایم را توي شکمم جمع کردم و گفتم: - کاش می شد چند روز برم یه جایی که کسی نباشه. کاش می شد برم تبسم. دیگه تهران رو دوست ندارم. دانشگاه رو دوست ندارم. شرکت رو دوست ندارم. کاش می شد برم! اگه به خاطر مامان اینا نبود انتقالی می گرفتم می رفتم یه شهرستان دور. جایی که دست هیچ کس بهم نرسه. کاش می شد! خم شد و موهایم را بوسید. - شاید بشه یه کاریش کرد. سه چهار روز با هم میریم رودهن خونه مامان بزرگم. هیچکی نیست. فقط من و تو و مامان بزرگ، خوبه؟ می خواي؟ می خواستم، بیشتر از هر چیزي در این دنیا. دیگر نگران ناهار و شام و تنهایی و مریضی کسی نبودم. دیگر بار مسئولیتی روي دوشم سنگینی نمی کرد. فقط خودم بود و خودم. باید می رفتم. مهم نبود کجا، مهم نبود که برگشتنی در کار باشد یا نه، چون می دانستم. این نبض زندگی بی وقفه می زند فرقی نمی کند با من بدون من! دانیار



