اسطــوره_ قسمت_345 راست می گفت. دانیار بود. فراموش کرده بودم که برنامه لحظه به لحظه زنگی ام را می د…
انتشار: 2026/07/13 19:43 UTC
اسطــوره_ قسمت_345 راست می گفت. دانیار بود. فراموش کرده بودم که برنامه لحظه به لحظه زنگی ام را می داند. - بهش گفته بودم نیاها. تبسم چپ چپ نگاهم کرد و گفت: - اگه با این لحنی که الان داري به من میگی بهش گفتی که از صد تا حرف خاك بر سري بدتر بوده گاگول. حواسم پرت بود. - چه جوري گفتم مگه؟ ضربه اي که با هر دوستش بر سرم کوفت برق از چشمم پراند. - اوم! واقعا تو ثابت کردي انسان زاده خر است نه میمون! گمشو از جلوي چشمام دیگه نبینمت. به افشین که از دور می آمد اشاره دادم و گفتم: - کیس تو هم داره تشریف میاره. برو و این قدر به من گیر نده. چشمانش را گرد کرد و گفت: - منظورت چیه "کیس تو هم"! از کی تا حالا این خاویاره کیس تو شده؟ ها؟ با کلافگی گفتم: - واي! چی میگی تبسم؟ دیوونم کردي. برو دیگه. افشین منتظره. دستم را کشید. - تو هم بیا بریم. ولش کن این روانی رو. آخرش یه روز زنجیر پاره می کنه و یه بلایی سرت میاره ها. ببین کی گفتم. ابروهایم را در هم گره زدم. این طرز صحبت را در مورد دانیار نمی پسندم. - گناه داره. تا اینجا اومده بذار برم ببینم چی میگه. از اون طرفم میرم خونه خودمون. شب زنگ می زنم واسه رودهن هماهنگ کنیم. خب؟ فعلا. دیگر اجازه حرف زدن به او ندادم. دانیار از انتظار بیزار بود. سریع عرض خیابان را طی کردم و سوار شدم و گفتم: - سلام. - سلام. عزرائیل را با داس و چشمان آتشبارش در مقابل خودم دیدم. نفسم قبل از قلبم رفت. یعنی مرگ این قدر وحشتناك بود؟ اگر جرات داشتم، اگر نمی ترسیدم در ماشین را باز می کردم و خودم را بیرون می انداختم. من طاقتش را نداشتم. - احوال شاداب خانوم بی معرفت؟ حتی جرات نداشتم سرم را بچرخانم و صاحب صدا را ببینم. به تاب آوردن قلب بیچاره ام امید نداشتم. - خوبی؟ماشین دانیار بود. به سوراخ سمبه اش وارد بودم. شیشه را پایین زدم و کمی صندلی را خواباندم تا بتوانم نفس بکشم.●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡


