اسطــوره_ قسمت_346ماشین دانیار بود. به سوراخ سمبه اش وارد بودم. شیشه را پایین زدم و کمی صندلی را خو…
انتشار: 2026/07/13 19:43 UTC
اسطــوره_ قسمت_346ماشین دانیار بود. به سوراخ سمبه اش وارد بودم. شیشه را پایین زدم و کمی صندلی را خواباندم تا بتوانم نفس بکشم.- شاداب؟ حرف نمی زنی؟ قهري؟ آب دهانم را قورت دادم. این طور که نمی شد. این قدر ضایع، این قدر تابلو! - ممنون. شما خوبین؟ خندید. تمام وجودم تیر کشید. در دل التماس کردم نخند، نخند. تو را به جان دانیارت مرا از این بیچاره تر نکن. - فکر کردم قهري. مثل رباط سرم را چرخاندم. گردنم مثل رباط روغن نخورده صدا داد. واي ... خدا! خودش بود. - قهر چرا؟ فکر کردم آقا دانیاره. شوکه شدم. صدایم مثل دختر جن زده فیلم جنگیر شده بود. - دانیار می خواست بیاد، اما من آدرس گرفتم و خدمت رسیدم. اشکالی که نداره؟ مسخره می کرد، نه؟ آري، مسخره می کرد. - خواهش می کنم. خواهش می کنم؟ درجواب این سوال باید این را می گفتم؟درست گفتم یا گند زدم؟ - خب چه خبر؟ تعریف کن خانوم بی وفا. این بار با احتیاط بیشتري سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. موهاي کنار شقیقه اش سفید شده بودند، اما لبخند لعنتی اش همان بود. انگار تازه قلبم موقعیت را درك کرد. از شوك در آمد و به جاي یک در میان زدن وحشی شد. مقنعه ام را روي سینه ام کشیدم. شاید که این پارچه نازك صداي بلند طپشم را کم کند. - خبري نیست، مثل همیشه. - وقت داري یه چیزي بخوریم و یه کم حرف بزنیم؟ می دانستم مال من نیست. می دانستم مال من نمی شود، اما نتوانستم این دلخوشی کوچک را از خودم بگیرم. - بله. امروز اگر بخواهم برگردم و آن رستوران را پیدا کنم، بی شک نمی توانم. هیچ چیزش یادم نیست، هیچ چیز. نه مکانش، نه اسمش، نه دکوراسیونش، نه حتی غذایی که خوردم. از آن روز فقط دو چشم خندان قهوه اي را به یاد دارم و موهایی که براي به سپیدي نشستنشان غصه می خوردم. - مامانت چطوره؟ بابات؟ شادي؟ چرا حرف می زد؟ وقتی این طور مستقیم نگاهم می کرد من لذت دید زدنش را از دست می دادم. - همه خوبن. سلام می رسونن. تازه یادم افتاد حالش را نپرسیدم. خوش آمد نگفتم.


