اسطــوره_ قسمت_349شما دلیل زندگی آقا دانیار هستین. زبانم را گاز گرفتم که نگویم و "همچنین دلیل زندگی…
انتشار: 2026/07/14 19:34 UTC
اسطــوره_ قسمت_349شما دلیل زندگی آقا دانیار هستین. زبانم را گاز گرفتم که نگویم و "همچنین دلیل زندگی من!"همین چند کلمه نفسم را گرفت. باورم نمی شد بتوانم این طور مقابلش سخنرانی کنم، اما حمایت از مردي که همیشه بی رحمانه مورد قضاوت قرار می گرفت، به جانم توان داد. دستانش را بالا برد و به شوخی گفت: - تسلیم. خوش به حال دانیار به خدا! تا آخر غذا سکوت کرد. غذا که چه عرض کنم، کوفت گواراتر از آن بود. پیشخدمت که میز را جمع کرد باز دستانش را روي میز گذاشت و گفت: - واقعیتش علاوه بر دانیار تو هم بدجوري منو شگفت زده کردي. این همه بزرگ شدن و منطقی شدن رو از شادابی که می شناختم انتظار نداشتم، اما خوشحالم، چون حرف زدن رو واسم راحت تر کردي. قلبم ریخت. من برخلاف او دستانم را زیر میز قفل کردم که لرزشش به چشم نیاید. - می دونی که من توي مدارس شبانه درس خوندم. تو دوران دبیرستان یه معلم داشتیم زبان درس می داد. باورت نمی شه از روز اولی که دیدمش قلبم لرزید. بس که شبیه پدرم بود. اصلا انگار بابام از اون دنیا برگشته بود. قد و قامتش، حالت موهاش، رنگ چشماش، حتی صداش! لبخند محزونی زد. - روزهاي دوشنبه به عشق اون از صبح تا شب کار می کردم. به عشق این که برم سر کلاسش بشینم و صداش رو بشنوم. حرف هاش رو بشنوم. مطالعاتش زیاد بود. به جز زبان کلی حرف واسه گفتن داشت. مریدش شدم. به نظرم همه چیش درست بود. همه چیش بهترین بود. همه حرفاش صحت داشت. همه عقایدش مورد تاییدم بود. سعی کردم مثل اون لباس بپوشم. موهام رو مثل اون درست کنم. مثل اون حرف بزنم. کتابایی که اون می خونه رو بخونم. واسم بت بود. یه خداي زمینی، یه اسطوره، یه قهرمان! کسی که هیچ وقت خطا نمی کنه. هیچ وقت کم نمیاره. هیچ وقت نمی شکنه. خندید. بی حواس! - چقدر تقلید کردم. چقدر تعصباي الکی خرجش کردم. چقدر واسش سینه سپر کردم. انگار به مرحله پرستیدن رسیده بودم، اما ... یه شب شکست. مثل یه بت گچی. افتاد و هزار تیکه شد. می دونی چرا؟ چی ازش دیدم؟ سرم را به علامت نفی تکان دادم. - دیدم پشت ساختمون مدرسه ایستاده و انگشت اشاره ش تا ته تو دماغشه. باز خندید، بلندتر. - نمی دونی شاداب. نمی دونی چی به سرم اومد. دنیام خراب شد. باورم نمی شد الگو و اسطوره من همچین کاري بکنه، همچین کار زشتی. همچین حرکت دور از فرهنگ و ادبی! همین یه خطاي کوچیک شکستش. خطایی که الان که بهش فکر می کنم خندم می گیره. میگم اونم آدم بود، شاید اون موقع اذیت بوده، شاید فکر نمی کرده کسی ببینش، یا هرچی. اما اون موقع انگار قتل کرده بود. جنایت کرده بود. از چشمم افتاد و وقتی از چشمم افتاد تازه عیب ها و نقص هاش یکی یکی به چشمم اومد. فهمیدم! نه! خیلی از تفکراتش خشک و افراطیه. خیلی از حرف هاش انحرافیه. خیلی از عقایدش اشتباهه. ..
