اسطــوره_ قسمت_349 شما دلیل زندگی آقا دانیار هستین. زبانم را گاز گرفتم که نگویم و "همچنین دلیل زندگ…
انتشار: 2026/07/15 20:11 UTC
اسطــوره_ قسمت_349 شما دلیل زندگی آقا دانیار هستین. زبانم را گاز گرفتم که نگویم و "همچنین دلیل زندگی من!" همین چند کلمه نفسم را گرفت. باورم نمی شد بتوانم این طور مقابلش سخنرانی کنم، اما حمایت از مردي که همیشه بی رحمانه مورد قضاوت قرار می گرفت، به جانم…اسطــوره_ قسمت_350خیلی از حرف هاش انحرافیه. خیلی از عقایدش اشتباهه. ..فهمیدم من او آدم رو دوست نداشتم، بلکه اون چیزي که توي ذهن خودم ساخته و شکل داده بودم رو قبول داشتم. من اون چیزي که ساخته تخیلاتم بود، اون انسان بی نقص و معصوم رو می پرستیدم؛ نه اون معلم زبان حقیقی و واقعی رو! معنی این حرف هایش چه بود؟ آهی کشید و ادامه داد: - وقتی سنم بالا رفت، وقتی یاد گرفتم ایده آل گرایی مال این دنیا نیست، وقتی فهمیدم اسطوره و بت و این جور چیزا فقط افسانه ست، وقتی فهمیدم انسان یعنی اشتباه،خطا، گناه و لاغیر، بخشیدمش. به خاطر حس بدي که بهم داده بود، به خاطر دنیایی که خراب کرده بود بخشیدمش، چون فهمیدم مقصر اون نبوده. اونم یه آدم بود مثل خودم. اونم اشتباه می کرد. اونم خطا می کرد، مثل من. درست مثل من! توي چشمانم خیره شد. تاب نیاوردم. نگاهم را دزدیدم. - من از حس تو خبر دارم شاداب. نمی گم که چیزي رو توجیه کنم یا تو رو از خودم بیزار کنم که دل بکنی یا هرچیز دیگه. نه! فقط می خوام بگم تو منو یاد اون روزاي خودم میندازي. عاشق شدي، اما نه عاشق یه شخصیت واقعی. عاشق اون شخصیتی که خودت واسه من ساختی. منم یه مردم شاداب. مثل همه مرداي دیگه، با تعصبات و اخلاقاي خشک بیشتر. به اندازه موهاي سرم خطا کردم. بدترینش انتخاب کیمیا بود. چشم بستن روي منطق و انتخاب کسی که عقلم داد می زد مال تو نیست و دلم خفه ش می کرد. اون تجربه به من نشون داد که واسه ازدواج، مهم تر از عشق تناسبه. عشق کور مثل حس منه به معلمم. بعد از یه مدت که بگذره و تب و تاب اولیه بخوابه با کوچیک ترین خطا، طرف مقابلت جلوي چشمت می شکنه. تازه میگی این بود کسی که من عاشقش بودم؟ جونمو واسش می دادم؟ کسی که فکر می کردم با همه فرق می کنه، از همه بهتره، خاص تره! این بود؟ اینم که مثل بقیه آدماست. دو روز حموم نره بوي گند میده. یه شب مسواك نزنه نمی شه بري طرفش. خلقش که تنگ شه هرچی از دهنش میاد میگه. اینم که پوست و گوشت و استخونه. اینم که مال همین زمین گرد خودمونه. اون موقع است که رویات، دنیات، خراب میشه. اما اگه به جاي احساس از عقل کمک بگیري اون وقته که از اول می دونی داري با یکی مثل خودت ازدواج می کنی. یکی دقیقا مثل خودت با کلی نقطه ضعف و قوت. دیگه توقعات عجیب غریب نداري. اشتباه کنه هنگ نمی کنی. با یه حرکت از چشمت نمیفته. داشتم می لرزیدم. سرم توي گردنم فرو رفته بود. - ازدواجی که متناسب نباشه محکوم به شکسته. اختلاف فرهنگ تا یه حدي قابل قبوله. اختلاف اقتصادي تا یه حدي، اختلاف سنی تا یه حدي. هرچیزي از حدش بگذره سر ریز میشه و از دست میره. من این تجربه رو با کیمیا به دست آوردم. سعی کردم خودم رو بهش نزدیک کنم که از دستش ندم، اما نشد. از حدش گذشت و سرریز شد. واسه همین دیگه حواسم هست که در حق خودم و زنی که قراره وارد زندگیم بشه جنایت نکنم. دیگه از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسم. در مورد تو، به خداوندي خدا، به روح مادرم قسم، بیشتر از خودم نگرانتم. تو حتی از دایان هم واسه من عزیزتري. به جان دانیار عزیزتري. من خودم رو می شناسم. سختگیري هامو می دونم. تو توي خونه من از جوونی کردن محروم میشی، چون با مردي هستی کهجوونی رو پشت سر گذاشته و به جاي شر و شور و شیطنت آرامش می خواد. شب به شب بیاد خونه عینکش رو بزنه و روزنامه بخونه و تلویزیون ببینه، باید با زنی ازدواج کنم که مثل خودم این شر و شور از سرش افتاده باشه و بودن با من واسش کسل کننده نباشه. زنی که بتونه مادري کنه نه این که خودش هنوز بچه باشه. تو دانشجویی. داري مهندس میشی. ازدواج با من از خیلی چیزا محرومت می کنه، چون من نه زن دانشجو می خوام و نه شاغل. می خوام بیست و چهار ساعت زندگی زنم در اختیار خودم و بچه هام باشه. شاید تو الان قبول کنی که قید درس و دانشگاه رو به خاطر من بزنی، اما سال هاي بعد، وقتی خودت رو با دوستات، با همکلاسیات مقایسه می کنی، از من متنفر میشی. از کسی که فرصت تجربه کردن و جوونی کردن رو ازت گرفت متنفر میشی. اون وقت می فهمی که من اونی که فکر می کردي نیستم. زندگیت اونی که می خواستی نیست، چون ازدواج قسمتی از زندگیه نه همه زندگی! خدا دعایم را برآورده کرده بود. مرده بودم. هیچی حس نمی کردم.



