اسطــوره_ قسمت_351چون ازدواج قسمتی از زندگیه نه همه زندگی! خدا دعایم را برآورده کرده بود. مرده بودم…
انتشار: 2026/07/15 20:11 UTC
اسطــوره_ قسمت_351چون ازدواج قسمتی از زندگیه نه همه زندگی! خدا دعایم را برآورده کرده بود. مرده بودم. هیچی حس نمی کردم.- شاید فکر کنی شعار میدم یا به خاطر دل تو این حرف رو می زنم، اما به یگانگی اون خداي بالا سر تو حتی از نشمین هم واسم مهم تري، چون می تونم به اون زور بگم و از خیلی چیزا دورش کنم، اما به تو نه. تو رو نمی تونم حروم کنم. تو حیفی. واسه مردي مثل من حیفی و به هر قیمتی حتی اگه جدایی از من اذیتت کنه، نمی ذارم آینده ت رو خراب کنی. چون می دونم سنت که بالاتر بره معیارات تغییر می کنه و ازدواج با من حسرت خیلی چیزا رو به دلت می ذاره. صدایم زد. - شاداب؟ دستم را بالا آوردم و روي صورتم کشیدم. خشک خشک بود. چطور گریه نمی کردم؟ - بابت آزاري که به خاطر من کشیدي و می کشی در عذابم! فکر نکن حالیم نیست، خیلی وقته که حالیمه. من اون بتی که فکر می کنی نیستم، اما اگه ذره اي قبولم داشته باشی، اگه شناختت از من به اندازه سر سوزنی درست باشه، می دونی که اهل نامردي نیستم. شاید تو به وجود اومدن این حس مقصر باشم، اما باور کن نمی خواستم این جوري بشه. باور کن اذیت کردن تو سخیف ترین کاریه که من توي این دنیا می تونم انجام بدم. شاید لازمه ازت عذر بخوام. شاید باید زودتر اینا رو می گفتم، اما شرایط یا شایدم سهل انگاري من اجازه نداد. بهت حق میدم دیگه نخواي منو ببینی، اما به خدا قسم همون طور که دلم واسه دایان و دانیار تنگ میشه واسه تو هم تنگ میشه. کاش یه روز وقتی که بزرگ تر شدي و به حرفم رسیدي اجازه بدي مثل یه برادر کنارت باشم و حمایتت کنم، چون تو نمی دونی داشتن یه خواهر چه لذتی داره و چقدر آرزومندشم. امروز، امروز اگر بخواهم برگردم و آن رستوران را پیدا کنم بی شک نمی توانم! هیچ چیزش یادم نیست، هیچ چیز. نه مکانش، نه اسمش، نه دکوراسیونش، نه حتی غذایی که خوردم. از آن روز فقط دو چشم خندان قهوه اي را به یاد دارم و موهایی که براي به سپیدي نشستنشان غصه می خوردم و اسطوره اي که شکست تا من نشکنم. دانیار:محض چشمک زدن اسم دیاکو، روي گوشی شیرجه زدم. انتظار هم جزو آن گزینه هاي نفرت انگیز زندگی ام بود. دیاکو با آرامش سلام کرد. - سلام. دهان باز شده ام را بستم. ترجیح می دادم بدون سوال نتیجه را بشنوم.



