اسطــوره_ قسمت_352- سلام. دهان باز شده ام را بستم. ترجیح می دادم بدون سوال نتیجه را بشنوم.- خوبی؟ ک…
انتشار: 2026/07/15 20:11 UTC
اسطــوره_ قسمت_352- سلام. دهان باز شده ام را بستم. ترجیح می دادم بدون سوال نتیجه را بشنوم.- خوبی؟ کجایی؟ - شرکتم. تو کجایی؟ - دارم میرم خونه. کی میاي؟ - نمی دونم. فعلا کار دارم. - آها باشه. پس می بینمت. می خواست قطع کند؟ نمی خواست توضیح دهد؟ گاهی فراموشم می شد که او هم برادر من است. با خصلت هایی که گاهی به شدت مشابه می شد. - آره. راستی شاداب چی شد؟ صدایش دور و گرفته شد. - چیزایی رو که باید می گفتم گفتم. همون طور که تو خواسته بودي. رك و صریح و مثل یک آدم بزرگ. شاداب را کشته بود. بی شک! - خب؟ اون چی گفت؟ کجاست الان؟ - هیچی نگفت حتی یه کلمه. هرچقدرم اصرار کردم که برسونمش گفت می خواد تنها باشه. چقدر این روزها براي ذره اي تنها بودن التماس می کرد. - حالش خوب بود؟ خندید. - هیچ وقت این جوري حال منو نپرسیدیا. کنایه اش را بی جواب گذاشتم. - به نظر خوب می اومد. اصلا توقع نداشتم این جوري محکم برخورد کنه. اگر خوب بود، اگر محکم بود، فرار نمی کرد. - خوبه. یه سر به شرکت نمی زنی؟ - چرا! اما امروز نه. می خوام دایی و نشمین رو ببرم بیرون. تو نمیاي؟ - نه. خوش بگذره.گوشی را قطع کردم. خواستم چند خط آخر را روي نقشه ترسیم کنم، اما حتی گذاشتن یک نقطه هم برایم سخت شده بود. شاداب فردا مهم ترین میانترمش را داشت. امتحانی که از ابتداي ترم عزایش را گرفته بود



