اسطــوره_ قسمت_358 - تا الان خونه شاداب اینا بودي؟ سرم درد می کرد، وحشتناك! - آره. - چرا؟ واقعا انت…
انتشار: 2026/07/18 19:31 UTC
اسطــوره_ قسمت_358 - تا الان خونه شاداب اینا بودي؟ سرم درد می کرد، وحشتناك! - آره. - چرا؟ واقعا انتظار داشتم دیاکو با یک بار مردن و زنده شدن تغییر کند؟ - فردا امتحان داره. تو هم که امروز گند زده بودي تو روحیه ش. باید یه کم جمع و جورش می کردم. - جل…اسطــوره_ قسمت_359خنده اش جمع شد و بعد لبخند زد. - می دونم. منظور؟ کلافه بودم. کلافه تر هم شدم.- منظورم اینه که شاداب از اون دخترایی که میان تو زندگی من نیست. چشمانش را باریک کرد. - اینم می دونم. چرا دلم می خواست با یکی دعوا کنم؟ - پس در مورد رابطه من و اون فکر اشتباه نکن. زرنگ بود. تنها کسی که می توانست در مباحثه شکستم دهد. - حالا چرا رگ گردنت قلمبه شده؟ گیرم اشتباه فکر کنم. مگه واست مهمه کی در موردت چی فکر می کنه؟ توي دامی که برایم پهن کرده بود اسیر شدم. بی حواس گفتم: - در مورد من نه، اما در مورد اون چرا. از خیرگی نگاهش فهمیدم که خراب کردم. چطور این همه دچار سوء تفاهم شده بود؟ شاداب فقط نقش یک دوست را داشت و اشتباه امشب من هم ناشی از کار زیاد و خستگی و حذف شدن زن ها از زندگی ام بود. احساسی که از غریزه ي محرومیت دیده ناشی می شد، نه بیشتر. چرخیدم و پشتم را به او کردم و گفتم: - ذهنت خرابه برادر من. فقط یه درصد فکر کن من عاشق کسی بشم که عاشق برادرم بوده. و ناگهان پرده ها کنار رفت. سکه کجی که توي ناخودآگاهم گیر کرده بود افتاد و بوق آزاد مغزم را شنیدم. نقطه سرطانی شده ذهنم را پیدا کردم و دلیل خلق تنگ این روزهایم برایم آشکار شد. شاداب عاشق دیاکو بود و دیاکو برادر من بود. برادر دانیار! شاداب: انگشت اشاره ام را روي بینی ام کشیدم. از دیشب بوي عطر دانیار به پرزهاي بویایی ام چسبیده بود و جدا نمی شد. به اخم هاي درهم تبسم که نزدیک می شد نگاه کردم و گفتم: - چی کار کردي؟ با همان اخم ها جواب داد: - می خوام یه مقاله ISI چاپ کنم و به تمام کسانی که از مشکل یبوست رنج می برن رشته عمران رو پیشنهاد بدم. یعنی جواب میده در حد بنز. تو چی کار کردي؟ چشمانم از بی خوابی می سوخت. - من بد ندادم. نیشگون دردناکی از بازویم گرفت و گفت:- بله دیگه. منم اگه رتبه یک ارشد و شاگرد اول دانشگاه، استاد خصوصیم بود با همین ناز و ادا می گفتم بد نبود.



