رمان اسطــوره_ قسمت_360گفت:- جـــونم؟ آي به قربون این تبسم گفتنات. آي به قربون این سورپرایزات.... م…
انتشار: 2026/07/18 19:31 UTC
رمان اسطــوره_ قسمت_360گفت:- جـــونم؟ آي به قربون این تبسم گفتنات. آي به قربون این سورپرایزات.... مگه تو نگفتی امروز دانشگاه نمیاي؟ به خاطر من اومدي؟ دلت تنگ شد؟ جیگر اون دل مهربونت! اتفاقا الان داشتم واسه شاداب تعریف می کردم. می گفتم خدا یکی افشین یکی. جونم به نفسش بنده. مگه نه شاداب؟ نگاه هاي شیفته و از خود بیخبر افشین، تسکین دردهاي این روزهایم بود. آرامش و عشقی که بین این دو وجود داشت مرا هم آرام می کرد. تبسم با آن قلب عین آینه اش سزاوار عاشقانه ترین زندگی دنیا بود. به زور تصویر دیاکو و روزهاي حضورش در دانشگاه را از ذهنم کنار زدم و گفتم: - بشنو و باور نکن. افشین خندید و رو به تبسم گفت: - آره؟ تبسم دستش را زیر بازوي افشین انداخت. ایشی نثار من کرد و گفت: - تو به حرف این عقده ايِ بدبخت ترشیده گوش نده. چشم نداره خوشبختی ما رو ببینه. بریم عزیزم. بریم تا حسودا چشممون نزدن. افشین دستش را روي دست تبسم گذاشت و گفت: - کجا بریم؟ تبسم مثل گربه صورتش را به بازوي افشین مالید و گفت: - هر جا تو دوست داشته باشی عشقم. افشینِ مست شده از من خداحافظی کرد، اما تبسم رویش را برگرداند و لحظه اي که از من عبور کردند سرش را چرخاند و زبانش را تا انتها از حلقش بیرون آورد و گفت: - ساعت پنج می بینمت ترشی جون. برو خونه یه دوش بگیر که بوي سرکه ت کل عالم رو برداشته. دور و بر اون دانیاره هم نري ها. با اون چشماي لوچش و اون هیکل کج و کوله و اون تیپ ضایعش. مستقیم خونه، حموم. فهمیدي؟ با خنده سرم را تکان دادم. شکست دادن زبان تبسم کار من نبود. آهسته و خرامان به سمت در خروجی دانشگاه رفتم. خبري از دانیار نبود. فکر می کردم حداقل نتیجه امتحان را بپرسد. شماره اش را گرفتم. تا آخرین بوق جواب نداد. سرماي کلامش از همیشه بیشتر بود. - بله؟ - سلام. - سلام. همیشه سخت ترین قسمت حرف زدن با دانیار همین قسمتش بود، شروع کردنش. - حالتون خوبه؟



