اسطــوره_ قسمت_392- آره پسرم؟ اگه کسی هست که به دلت نشسته بگو همین فردا برم در خونشون بس بشینم.بحث…
انتشار: 2026/07/29 19:47 UTC
اسطــوره_ قسمت_392- آره پسرم؟ اگه کسی هست که به دلت نشسته بگو همین فردا برم در خونشون بس بشینم.بحث بر سر چه بود؟ عروسی دانیار؟ دانیار کسی را زیر سر داشت؟ دانیار خواستگاري برود؟ کسی بود که دانیار دوستش داشت؟ پس چطور من خبر نداشتم؟ چطور من نفهمیده بودم؟ چرا به من نگفته بود؟ نشمین می دانست و من نمی دانستم؟ دلخور و ناباور نگاهش کردم. با خونسردي پرتقال می خورد، اما چشمانش روي نشمین قفل شده بود. نشمین با انگشتر نگین دار دست چپش بازي کرد و گفت: - خب می دونین، واقعیتش من مثل خواهر بزرگ دانیار هستم. واسه همین به خودم اجازه دخالت میدم. یه مدته که ما ... یعنی من و دیاکو متوجه شدیم که ... دیاکو حرفش را قطع کرد و گفت: - نشمین جان الان وقت این حرفا نیست. بذار واسه بعد. دانیار بشقاب را کنار زد. کمرش را به صندلی تکیه داد با دست چپ مچ دست راستش را ماساژ داد و گفت: - نه بذار حرفش رو بزنه. بذار ببینم چی کشف کرده این خانوم مارپل. دیاکو دستی به موهایش کشید و با چشمان بسته گفت: - بعدا حرف می زنیم. صداي دانیار نه خشمگین بود و نه بلند، اما نمی دانم چرا دلم را به شور می انداخت؟ - بعدا چرا؟ اینجا که غریبه اي نیست. کارد به دیاکو می زدي خونش در نمی آمد. تلاش می کرد آرام باشد، اما پیشانی سرخش دستش را رو می کرد. نشمین متوجه اوضاع وخیم شد و پس کشید. نگاه نافذ دانیار از نشمین به دیاکو رسیده بود. یک چیزي این وسط بدجوري قناس می زد. ناخودآگاهم می گفت باید دانیار را از آنجا دور کنم. با فشار زانو صندلی ام را به عقب هل دادم و گفتم: - آقا دانیار نمیاین بریم واسه تبریک؟ نه. این نگاه قصد کنده شدن از آن پیشانی سرخ را نداشت. - آقا دانیار! مادر سعی کرد کنترل اوضاع را در دست بگیرد. - چرا ناراحت شدین بچه ها. نشمین خانوم که حرف بدي نزد. بحث خواستگاري و ازدواجه. منم پرسیدم اگه کسی هست به عنوان مادرتون اقدام کنم. این که دیگه دلخوري نداره. دانیار با تمام قدرت ریه هایش را پر از هوا کرد و گفت: - نه خانوم! ازدواج کجا بوده؟ من رو چه به ازدواج؟ من آدم صبوري نیستم. کافیه زنم وراج و دهن لق و فضول و نخود هر آش باشه، در اون صورت ... بلند شد و درحالی که به دیاکو نگاه می کرد ادامه داد: - نمی شینم بر و بر نگاش کنم.