اسطــوره_ قسمت_393بلند شد و درحالی که به دیاکو نگاه می کرد ادامه داد: - نمی شینم بر و بر نگاش کنم.د…
انتشار: 2026/07/29 19:47 UTC
اسطــوره_ قسمت_393بلند شد و درحالی که به دیاکو نگاه می کرد ادامه داد: - نمی شینم بر و بر نگاش کنم.دست چپش را مشت کرد و گفت: - همون جا وسط جمع فکش رو پیاده می کنم. آن قدر از خونی که ناگهان به صورت دیاکو هجوم آورد ترسیدم که بی توجه به شرایط، بازوي دانیار را گرفتم و از آنجا دورش کردم. دانیار: به لیوان یک بار مصرفی که شاداب جلوي صورتم گرفته بود نگاه کردم و گفتم: - تشنه م نیست. اصرار کرد. - بخورین. اعصابتون آروم میشه. آن طرف باغ، دورتر از همه روي نیمکتی نشسته بودم. نگاهی به صورت مضطرب شاداب انداختم و گفتم: - اعصابم مشکلی نداره. کنارم نشست و لیوان را تا ته سر کشید. وضع اعصاب او خراب تر بود. - چته؟ چرا انقدر ترسیدي؟ دستانش را دور لیوان حلقه کرد و زمزمه کرد: - گفتم الانه که دعوا بشه. آخه هر دوتون خیلی عصبانی بودین. آقاي حاتمی هم با اون حالش ... پس نگران "آقاي حاتمی" اش بود. می توانستم همین جا حال او را هم چنان بگیرم که به جز خودش براي هیچ کس دل نسوزاند. - از یه طرفم نگران شما بودم. گفتم الانه که مشتتون یه جایی فرود بیاد و اون یکی دستتونم داغون شه. نفسم را بیرون دادم. صداقت حرفش به دلم نشست و باورش کردم. - چی شد یهو؟ چرا از کوره در رفتین؟ بالاخره فرصتی پیدا کرده بودم که نگاهش کنم. نگاهش کردم. زیبا شده بود. خواستنی تر از قبل! هرچند که من صورت بی رنگ و لعابش را ترجیح می دادم. - قیافه من به آدمایی می خوره که از کوره در رفتن؟ موهایش را از روي چشمش کنار زد و گفت: - ظاهرتون نه، اما من شما رو خوب می شناسم. می دونم کی عصبانی هستین و کی آروم. به دستانش که با لبه لیوان ور می رفت نگاه کردم و گفتم: - آفرین به تو.