اسطــوره_ قسمت_425- آخه نیم وجبی، اگه من نتونم تو رو کنترل کنم که باید سرمو بذارم و بمیرم.حرصم گرفت…
انتشار: 2026/08/09 19:11 UTCدریافت: 2026/08/09 23:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 23:30 UTC
اسطــوره_ قسمت_425- آخه نیم وجبی، اگه من نتونم تو رو کنترل کنم که باید سرمو بذارم و بمیرم.حرصم گرفت. حتی براي دلخوشی من هم خودش را به بیخبري نزده بود. - حالا اون جوري اخم نکن. مهم اینه که نمی دونم چه شکلیه. حاضر بودم قسم بخورم که حتی قیمتش را هم می داند. بیشتر غصه ام شد. حالا که به خیابان رسیده و کمتر در معرض دید بودیم درز مقنعه ام را بی نصیب نگذاشت. - و مهم تر اینه که تو خریدیش. سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. اثري از شوخی در صورتش نبود. حتی می توانستم بگویم صورتش مهربان بود. با همین یک جمله تمام غصه هایم دود شد و به هوا رفت. کم نبود چنین حرفی از زبان دانیار! - جدي میگین؟ بسته هاي خرید را توي ماشین گذاشت. راست ایستاد و گفت: - فکر می کنی مامانت به اندازه منم شام داشته باشه؟ چطور می توانستند به این مرد بگویند بد، بداخلاق، بی احساس؟ چطور این همه خوبی را در وجودش نمی دیدند؟ - نداره؟ چشم گرفتن از چشمانی که قهوه اي بودند، چشمانی که جاذبه داشتند، چشمانی که از اعماق خویش نور کمرنگی از محبت را ساطع می کردند سخت بود. یقه خاکی شده کتش را با سرانگشت هایم تکاندم و گفتم: - سهم شما همیشه تو خونه ما محفوظه. چشمانش حتی قهوه اي هم نبودند. از قهوه اي روشن تر چه می شود؟ فاصله اش را با من کمتر کرد. خطوط نامرئی روي لبش از بزرگ ترین لبخندهاي دنیا بیشتر خودنمایی می کرد. - شاداب؟ مجبور بودم سرم را بالا بگیرم تا بتوانم ببینمش. - بله؟ - موهات رو هیچ وقت رنگ نکن. باشه؟ ناخودآگاه دستم را به سمت موهایم بردم. چندین تاري که از زیر مقنعه بیرون بود. زمزمه کردم: - موهام؟ دستانش را توي جیبش برد و گفت: - آره. - چرا؟ نفس بلندي کشید.


