اسطــوره_ قسمت_426دستانش را توي جیبش برد و گفت: - آره. - چرا؟ نفس بلندي کشید.دلیلشو نپرس. فقط بگو ب…
انتشار: 2026/08/09 19:11 UTCدریافت: 2026/08/09 23:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 23:30 UTC
اسطــوره_ قسمت_426دستانش را توي جیبش برد و گفت: - آره. - چرا؟ نفس بلندي کشید.دلیلشو نپرس. فقط بگو باشه. داغ شده بودم؟ - آخه ... رنگشون رو دوست ندارم. مردمکش روي موهایم لغزید و زیر لب گفت: - ولی من دوست دارم. شنیدم، اما چون باور نکردم پرسیدم: - چی؟ گردنش را مالید و گفت: - هیچی. بزن بریم که امروز پدر صاحبمون رو در آوردي. تا او ماشین را دور زد و سوار شد از جایم تکان نخوردم. داغ شده بودم! دانیار: به پشتی تکیه دادم. چشمانم را بستم و هر دو دستم را روي گردنم گذاشتم. - بازم گردنت درد می کنه؟ آخه چرا یه دکتر نمی ري مادر جون؟ به نگرانی مادرانه اش لبخند زدم و گفتم: - چیزي نیست. فقط خستم. به آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با حوله اي بیرون آمد و گفت: - بیا حوله واست داغ کردم. کنارم نشست. - کجاش درد می کنه دقیقا؟ با دست نقطه دردناك را نشانش دادم. حوله را همان جا گذاشت و گفت: - الان بهتر میشی. تشکر کردم و گفتم: - از پدر شاداب چه خبر؟ در حالی که زانویش را می مالید گفت: - بی خبر نیستم پسرم. امشب بر می گرده. در بسته اتاق شاداب را پاییدم و گفتم:به بچه ها سپرده بودم که حقوقش رو به حساب شما بریزن. نمی خوام پولی تو دست و بالش باشه. چک کردین ببینین ریختن یا نه؟ ظرف میوه را جلو کشید و گفت: - آره مادر. شاداب چک کرده بود. خیر ببینی الهی. خدا سایه ت رو از سر این خونه و این دو تا دختر کم نکنه به حق علی. -


