اسطــوره_ قسمت_428شادي هم مثل آن ها بود. با تمام بچگی اش، پر از مناعت طبع و قانع. صدایش زدم: - شادي…
انتشار: 2026/08/10 19:12 UTCدریافت: 2026/08/11 04:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 04:20 UTC
اسطــوره_ قسمت_428شادي هم مثل آن ها بود. با تمام بچگی اش، پر از مناعت طبع و قانع. صدایش زدم: - شادي بیا اینجا.با اشاره دستم سرش را نزدیک دهانم آورد. آهسته توي گوشش گفتم: - عیدي تو از اینم قشنگ تره. با برق چشمانش می شد یک شهر را روشن کرد. با هیجان گفت: - واقعا؟ چشمانم را به معناي تایید باز و بسته کردم. شاداب معترض شد: - وایسین ببینم. چی میگین در گوش هم؟ بلند بگین ما هم بشنویم. مادر خندید و لا اله الا الهی بر زبان راند و گفت: - می بینی تو رو خدا؟ عین بچه هان. انگار نه انگار یکیشون سال بعد دانشجو میشه و اون یکی وقت شوهرشه. شاداب غر زد: - ا مامان! مادر به تندي جواب داد: - مامان بی مامان. اصلا چه خوب که آقا دانیار اینجاست. رو به من کرد. - تو رو خدا شما باهاش حرف بزن. خواستگار داره مث دسته گل، خونواده دار، کار خوب، موقعیت خوب، تحصیلکرده، آقا. همه شرایط ما رو پذیرفتن. درس خوندن شاداب، کار کردنش. خلاصه هر چی بگم کمه، اما این دختره پاشو کرده تو یه کفش که من نمی خوام شوهر کنم. شما بگو پسرم. میشه همچین چیزي؟ بهش بگو که موقعیت خوب همیشه نیست. به حرف من که گوش نمی ده. تا الان این بنده هاي خدا رو به بهانه این که پدرش اینجا نیست سر کار گذاشتم. دیگه نمی دونم چی باید بهشون بگم. خیالم از ظاهر خونسردم راحت بود، اما از درون داشتم می سوختم. اگر می شنیدم به خواستگارش جواب مثبت داده کمتر آتش می گرفتم. شاداب نمی خواست ازدواج کند، چون هنوز ... هنوز دلش با دیاکو بود و این حرارت درونم را لحظه به لحظه بالاتر می برد. به شاداب نگاه کردم. با اخم سرش را پایین انداخته بود و با گل قالی ور می رفت. براي این که بتوانم خشم توي صدایم را کنترل کنم گازي به خیار پوست کنده زدم و گفتم: - جوابشون مشخصه. یه کلمه، نه! مادر با تعجب گفت: - آخه چرا؟ بابا بذارین یه جلسه بیان. پسره رو ببینین. شاید خوشتون اومد. با احساساتم جنگیدم تا سرکوبشان کنم و بدون غرض حرف بزنم. بدون در نظر گرفتن خودم!



