اسطــوره_ قسمت_429 با احساساتم جنگیدم تا سرکوبشان کنم و بدون غرض حرف بزنم. بدون در نظر گرفتن خودم!-…
انتشار: 2026/08/10 19:12 UTCدریافت: 2026/08/11 04:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 04:20 UTC
اسطــوره_ قسمت_429 با احساساتم جنگیدم تا سرکوبشان کنم و بدون غرض حرف بزنم. بدون در نظر گرفتن خودم!- شاداب واسه ازدواج هنوز خیلی بچه ست. الان فقط باید به درسش فکر کنه. اونم نه گرفتن یه مدرك لیسانس، باید اون بالا بالاها رو ببینه. سري تو اجتماع در بیاره. کسی بشه واسه خودش. مطمئنا اون موقع موقعیت هاي بهتري براي ازدواج داره. صداي نفس راحت شاداب را شنیدم و تو دلم برایش خط و نشان کشیدم. این که هنوز هم به دیاکو فکر می کرد را نمی توانستم تحمل کنم. مادر گفت: - چی بگم مادر. شما بهتر می دونین حتما. جوونا عوض شدن. زمان ما کی از این حرفا بود؟ شماها همه چیز رو یه جور دیگه می بینین. سخت می گیرین. چی بگم؟! هر چی خیره همون بشه. شادي جان سفره رو بنداز مادر. باباتم که نیومد. به همراه شادي به آشپزخانه رفتند. شاداب با نگاه تعقیبشان کرد و وقتی از رفتنشان مطمئن شد به سمت من خم شد و گفت: - یکی طلب شما. جبران می کنم به خدا. جوابش را با یک نگاه تلخ و تیز دادم، اما آن قدر خوشحال بود که نفهمید. بدون شک در اولین فرصت ممکن طوري حالش را می گرفتم که براي همیشه ادب شود. روش دایی به تنهایی کارساز نبود. باید کمی از روش خودم را هم قاطی این ماجرا می کردم. سر شام بودیم که پدر شاداب از راه رسید، با دست هایی پر از میوه. هر دو دختر از گردنش آویختند و صورتش را بوسه باران کردند. مادر هم جلو رفت و پاکت هاي میوه را از دستش گرفت و با محبت گفت: - خوش اومدي. خسته نباشی. چشمان مرد غرق غرور و افتخار بود. - مرسی خانوم. پات چطوره؟ دیدم که لپ هاي مادر گل انداخت. انگار بعد از مدت ها رابطه عاطفیشان دوباره شکل گرفته بود. - خوبم. تا دست و روت رو بشوري شامت رو می کشم. جلو رفتم و دستم را دراز کنم. خم شد که دستم را ببوسد، سریع پس کشیدم و در آغوشش گرفتم و گفتم: - این کارا چیه؟ دخترات دارن نگات می کنن. زیر گوشم زمزمه کرد: - خیلی مردي به مولا. زندگیم رو مدیونتم. خوشحالی زن و بچه مو، حس خوب خودمو، پاك موندنمو، همه چیزمو مدیونتم. بازویش را فشردم و گفتم: - پول این میوه ها رو از کجا آوردي؟ توي چشمانم نگاه کرد و با سربلندي گفت: - هر چی دادن پس انداز کردم که دست خالی نیام خونه. نمی توانستم حس یک پدر را درك کنم. حس در آغوش گرفتن فرزندانش را. فقط می دانستم این مرد، این پدر، دیگر خطا نمی کند. گوشه اي نشستم و نگاه کردم. به یک خانواده، خانواده واقعی، خانه واقعی، خانه اي که هم پدر داشت و هم مادر.



