اسطــوره_ قسمت_432 بیشتر منظورم از چرا این بود "چرا این همه عصبانی هستی؟" جلو آمد. عقب رفتم. از این…
انتشار: 2026/08/12 19:58 UTCدریافت: 2026/08/13 03:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 03:15 UTC
اسطــوره_ قسمت_432 بیشتر منظورم از چرا این بود "چرا این همه عصبانی هستی؟" جلو آمد. عقب رفتم. از این دانیار می ترسیدم. این همان دانیار ترسناکی بود که وصفش را شنیده بودم. همان دانیار شایعه ساز! - چرا؟ واسه این که دیگه به امید یه مرد زن دار خواستگارات رو رد…اسطــوره_ قسمت_433سرت رو بالا بگیر ببینم. حالش از من به هم می خورد. چرا غم این جمله رهایم نمی کرد؟فکم را میان انگشتان قوي اش گرفت. حتی قدرت نداشتم سرم را عقب بکشم. مجبورم کرد توي چشمانش نگاه کنم. کمبود هوا داشت خفه ام می کرد. - شاداب؟ نشد. خیلی سعی کردم، اما نشد. تا وقتی که ترسیده بودم می توانستم اشکم را کنترل کنم، اما این صدا زدن ملایمش مقاومتم را درهم کوبید. سد چشمانم شکست و اشک هایم قطره قطره سرازیر شدند. با نگاهش مسیر اشک هایم را دنبال کرد. از چشم تا روي گونه و سپس چانه ام، جایی که دست خودش بود. نفس عمیقی کشید و گفت: - باز به اسب شاه گفتیم یابو. ببین چه گریه اي می کنه. ولم کرد و کمی فاصله گرفت. دست هایش را توي جیبش برد و گفت: - الان این اشکا واسه چیه؟ عروسی دیاکو؟ یا از من ترسیدي؟ نمی توانستم حرف بزنم. نمی خواستم. - اگه من می دونستم تو چرا انقدر زود اشکت سرازیر میشه خیلی خوب بود. نمی شه دو کلمه باهات حرف زد. تا سر حد مرگ ترسانده بودم. گفته بود حالش را به هم می زنم. آن وقت اسمش را گذاشته بود حرف زدن. - برو داخل. الانه که نگرانت بشن. اشکاتم پاك کن. آدمخور نیستم که این جوري زرد کردي. دستم را روي صورتم کشیدم و بدنم را از دیوار جدا کردم. چادر از سرم افتاده بود. بی خیالش شدم و روي زمین کشیدمش. - شاداب؟ ایستادم اما برنگشتم. نگاهش نکردم. - گوشیت روشن باشه. باهات تماس می گیرم. جواب ندادم. در را باز کردم. - شاداب! خاموش باشه میام دم خونه. شوخی ندارم. به تنها چیزي که در رابطه با دانیار شک نداشتم همین بود. با هیچ کس شوخی نداشت، حتی من! دانیار: دلم سوخته بود. اشک هاي مظلومانه و صورت ترسیده اش کبابم کرده بود، اما پشیمان نبودم. لازم می شد تندتر از این هم برخورد می کردم. هرچیزي حدي داشت و شاداب از حدش خارج شده بود. چند خیابان بالاتر از محله آن ها پارك کردم و شماره اش را گرفتم. طبق محاسباتم بعد از یک ربع باید آرام می شد، اما صداي گرفته و لرزانش محاسباتم را به هم زد. به سرعتی که در جواب دادن به خرج داده بود خنده ام گرفت. - تو هنوز داري گریه می کنی؟ حرف نزد. سعی کردم آرام باشم. به اندازه کافی امشب ترسانده بودمش.


