اسطــوره_ قسمت_434حرف نزد. سعی کردم آرام باشم. به اندازه کافی امشب ترسانده بودمش.- میشه به جاي گریه…
انتشار: 2026/08/12 19:58 UTCدریافت: 2026/08/13 03:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 03:15 UTC
اسطــوره_ قسمت_434حرف نزد. سعی کردم آرام باشم. به اندازه کافی امشب ترسانده بودمش.- میشه به جاي گریه کردن و جواب ندادن حرف بزنی؟ صداي بالا کشیدن دماغش را شنیدم. - نمی تونم. کمربندم را باز کردم و توي صندلی فرو رفتم. - چرا نمی تونی؟ ... - - شاداب خانوم؟ بسه گریه. بابا مگه چی کارت کردم؟ زوزه باد توي گوشی پیچید. - کجایی الان؟ - تو حیاط. وقتی جلوي دستم نبود چطور می توانستم آرامش کنم؟ اصلا چطور باید آرامش می کردم؟ - نمی خواي دلیل گریه ت رو بگی؟ هق زد. صدایش نا نداشت. - تا حالا کسی بهم نگفته بود ازم بیزاره یا حالش رو به هم می زنم. دستم را جلوي دهانم گرفتم تا صداي خنده ام را نشنود. به خاطر این گریه می کرد؟ - مگه من مجبورتون کردم که تحملم کنین؟ چرا یه جوري حرف می زنن که انگار آویزونتونم؟ من که به جز با خبر بودن از حالتون چیز دیگه اي نخواستم. همینم اگه اذیتتون می کنه تموم می کنم. دیگه حالتون رو هم نمی پرسم. دیگه زنگ هم نمی زنم. نه! این بار واقعا رنجیده بود. - یه طوري باهام رفتار می کنین انگار مزاحم زندگی برادرتونم یا می خوام زندگیش رو خراب کنم. من چی کار دارم به آقاي حاتمی؟ اصلا منو دور و برش می بینین؟ یه تماس، یه حرف بی ربط، یه حرکت ناشایست، چی از من دیدین که این جوري در مورد من فکر می کنین؟ من آدمی ام که به مرد متاهل چشم بدوزم؟ آدمی ام که بخوام مرد یه نفر دیگه رو بدزدم؟ هنوز منو نشناختین؟ من خیلی وقته که قید برادرتون رو زدم، اما این که توي دلم چی می گذره و چه حسی دارم به خودم مربوطه. اگه آسیبی هست به خودم وارد میشه نه به شما. من چه خطري واسه شما یا آقاي حاتمی دارم؟ همه چیز را اشتباه برداشت کرده بود، همه چیز را. سکوت کردم و اجازه دادم خودش را خالی کند. - الانم اگه خیلی حالتون از من به هم می خوره برین و پشت سرتون رو هم نگاه نکنین. من فکر می کردم شما هم بودن با ما رو دوست دارین. نمی دونستم مزاحمتونیم. به خدا اگه می دونستم یه لحظه هم اذیتتون نمی کردم. من عادت ندارم خودم رو به کسی تحمیل کنم. از برادرتون که اون قدر دوستش داشتم به خاطر غرورم گذشتم. چه رسیده به ...


