اسطــوره_ قسمت_435 از برادرتون که اون قدر دوستش داشتم به خاطر غرورم گذشتم. چه رسیده به ...آمپر چسبا…
انتشار: 2026/08/12 19:58 UTCدریافت: 2026/08/13 03:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 03:15 UTC
اسطــوره_ قسمت_435 از برادرتون که اون قدر دوستش داشتم به خاطر غرورم گذشتم. چه رسیده به ...آمپر چسباندم. این تکه آخر حرفش غیر قابل تحمل بود. با تمام وجود داد زدم: - بسه. حرف نزن دیگه. صداي گریه اش که هیچ، صداي نفس کشیدنش هم قطع شد. سرم را روي فرمان گذاشتم. گوشی را از صورتم دور کردم و شیر هوا را به سمت ریه هایم گشودم. دایی چطور از من می خواست خونسرد باشم. آرام باشم؟ مگر خودش مرد نبود؟ مگر نمی دانست چقدر براي یک مرد سخت است این ... این ... - آقا دانیار؟ الو هستین؟ آقا دانیار ... عجیب نبود که دایی اسم این مرحله را بحران گذاشته بود. بحران پشت بحران براي من بحران زده. - آقا دانیار؟ نمی شد. من این قدر صبور نبودم تا بتوانم این آقا دانیار گفتن ها را درست کنم. تا فکر دیاکو را از سرش بیرون کنم، تا خودم را توي دلش جا کنم. اصلا چه کاري بود؟ به محض رفتن دیاکو از ایران دستش را می گرفتم و به خانه خودم می بردم. محال بود به خاطر دینی که به من داشتند جواب منفی بدهند. آن وقت کلی فرصت داشتم براي اثبات خودم. آن وقت مجبور می شد دوستم داشته باشد. این طوري سخت بود. این طور که حتی نمی توانستم لمسش کنم سخت بود. من آدم حرف زدن نبودم. حرف زدن را دوست نداشتم. چطور می توانستم بی حرف و بی لمس علاقه شاداب را متوجه خودم کنم؟ - آقا دانیار جواب بدین. خوبین؟ کجایین؟ درد گردنم به گلویم هم سرایت کرده بود. سیبش را فشار دادم و گفتم: - هستم. - واي فکر کردم تصادف کردین. پشت فرمونین؟ پارك کردین یا نه؟ گریه به کل فراموشش شده بود. با حرف هایش ریشه اعصاب مرا زده بود و ... - اصلا ببخشید. هر چی شما بگین خوبه؟ منم دیگه حرف نمی زنم. فقط عصبانی نباشین. من چه بدبخت بودم که تمام راه هاي زندگی ام از وسط جهنم می گذشت. - آقا دانیار؟ با دست روي چشمانم را پوشاندم و گفتم: - ببین دختر جون اگه حرفی می زنم به خاطر خودته. من نه نگران دیاکوام نه نگران خودم. فقط دلم نمی خواد تو بیشتر از این بابت یه احساس اشتباه خودت رو اذیت کنی. به نظر تو اینا به خاطر اینه که من از تو بیزارم یا حالمو به هم می زنی؟ اگه همچین چیزي بود که اول همه خودم بهت می گفتم. من با کسی رودروایسی ندارم. هنوز اینو نمی دونی؟ آخ گلویم! - این که انقدر مهربونی خیلی خوبه، اما یادت باشه همه مثل دیاکو نیستن. من نمی خوام از این همه احساساتی بودنت سوء استفاده بشه. تو مردا رو نمی شناسی. این شکننده بودن بیش از حدت یه امتیازه واسه نامردا. با این شرایط تو چطوري میخواي تو این جامعه دووم بیاري؟ تموم حرف من اینه که یه کم مقاومتت رو ببر بالا. یه کم منطقی تر با واقعیات رو به رو شو. انقدر حساس نباش، همین


