اسطــوره_ قسمت_435 از برادرتون که اون قدر دوستش داشتم به خاطر غرورم گذشتم. چه رسیده به ... آمپر چسب…
انتشار: 2026/08/13 19:20 UTCدریافت: 2026/08/13 20:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:45 UTC
اسطــوره_ قسمت_435 از برادرتون که اون قدر دوستش داشتم به خاطر غرورم گذشتم. چه رسیده به ... آمپر چسباندم. این تکه آخر حرفش غیر قابل تحمل بود. با تمام وجود داد زدم: - بسه. حرف نزن دیگه. صداي گریه اش که هیچ، صداي نفس کشیدنش هم قطع شد. سرم را روي فرمان گذاشتم.…اسطــوره_ قسمت_436یه کم منطقی تر با واقعیات رو به رو شو. انقدر حساس نباش، همین..آرام جواب داد: - باشه. استارت زدم. امشب را بیش از این نمی توانستم کش دهم. - این باشه واسه اینه که دست از سرت بردارم. درسته؟ آهی کشید و گفت: - هیچ کس به اندازه خودم از این همه احساساتی بودن رنج نمی بره، اما چی کار کنم. دست خودم نیست. من حتی وقتی خوشحالم بازم گریه می کنم. می دونم خیلی بده، اما درست نمی شه. به خدا خیلی سعی کردم، اما نمی تونم. دنده را جا زدم و گفتم: - عیبی نداره. عروسی دیاکو تمرین خوبیه واست. نالید: - خواهش می کنم. هر چی بگین قبوله. این یکی نه. آن قدر از دستش شکار بودم که محال بود کوتاه بیایم. - مگه میشه تو عروسی برادر من نباشی؟ مگه ما دوست نیستیم؟ التماس کرد. - تو رو خدا! انقدر بدجنس نباشین. روش دایی جواب نمی داد. - برو بخواب دیگه. امشب بیشتر از کوپنت رو اعصاب من قدم زدي. - من؟ من چی کار کردم؟ شما نزدیک بود منو سکته بدین با اون قیافه ترسناکتون. کاش مادر داشتم. این شرایط مادر می خواست. مادري کردن می خواست. من راهش را بلد نبودم. این کار مادرها بود. - در عوض دیگه واسه من کُريِ توپ تانک فشفشه نمی خونی و دختر حرف گوش کنی میشی. حرصش را توي یک جمله خالی کرد. - خیلی بدین! به سادگی معصومانه اش لبخند زدم. من بد بودم، اما بدتر از من آن هایی بودند که مرا بی مادر و تنها رها کرده بودند. شاداب: دستم را روي دهانه گوشی گذاشتم و صدایم را پایین آوردم و گفتم:نمی دونم. هر جایی که دست دانیار بهم نرسه...



