اسطــوره_ قسمت_437صدایم را پایین آوردم و گفتم:نمی دونم. هر جایی که دست دانیار بهم نرسه...فریاد تبسم…
انتشار: 2026/08/13 19:20 UTCدریافت: 2026/08/13 20:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:45 UTC
اسطــوره_ قسمت_437صدایم را پایین آوردم و گفتم:نمی دونم. هر جایی که دست دانیار بهم نرسه...فریاد تبسم تمام زحمات مرا براي مخفی ماندن مکالمه ام خنثی کرد. - غلط کرده مردك سادیسمی. اون چی کاره ست اصلا؟ مگه عروسی رفتن زورکی هم میشه؟ منم جاي تو بودم نمی رفتم. فقط تو این بارون کجا می خواي بري؟ آها، بیا خونه ما، منم نمی رم. افشین خودش بره. گوشی را بین صورت و شانه ام نگه داشتم و دکمه هاي مانتویم را بستم و گفتم: - نه! اونجا نمیام. یه فکري می کنم. تو نگران نباش. غر زد. - بابا تو بیخودي می ترسی. مگه شهر هرته که به زور متوسل شه؟ بعدشم اون الان کلی سرش شلوغه. عروسی برادرشه نا سلامتی. مطمئن باش کلا تو رو فراموش کرده. زمان داشت از دست می رفت. با عجله شالم را روي سرم انداختم و کاپشنم را بغل زدم و گفتم: - فقط اون نیست. باید یه جوري مامان اینا رو هم بپیچونم. برم دیگه. کاري نداري؟ شادي و مادر حاضر و آماده نشسته بودند. با دیدن سر و وضع من چشمانشان گرد شد. مادر پرسید: - کجا؟ موهایم را به زیر مقنعه راندم و گفتم: - از شرکت زنگ زدن. انگار یه مشکلی پیش اومده. باید برم اونجا؟ - الان؟ بعدازظهر روز تعطیل؟ چه مشکلی؟ عروسی چی میشه؟ می دانستم نباید صبر کنم. سوالات رگباري مادر کار دستم می داد. - منم دارم میرم ببینم چی شده. واسه عروسی هم اگه رسیدم میام، اگرم نه که هیچی. خداحافظ. مادر دهانش را باز کرد. امان ندادم و به سرعت باد از خانه خارج شدم. باران فروردین ماه وحشتناك بود. کلاه کاپشنم را روي سرم گذاشتم و تا سر خیابان دویدم. می ترسم دانیار پیدایم کند. تمام این سه روز را در وحشت گذرانده بودم. وحشت شرکت در مراسم عروسی دیاکو. وحشت دست زدن و کل کشیدن براي عروسی دیاکو. وحشت عکس یادگاري گرفتن با عروس و داماد در عروسی دیاکو. وحشت گیر کردن کیک عروسی در گلویم، کیک عروسی دیاکو! می دانستم دانیار به تمام کارهایی که گفته بود مجبورم می کند. فکر کن! صبحانه بردن براي یک زوج خوشبخت فرداي عروسی دیاکو. و امروز، امروز که قرار است شبش شب زفاف باشد و فردایش صبح وصال، امروز روزي که یک مرد به اصرار، مرا به جشن گرفتنش فرا می خواند. امروز این روز بارانی و دلگیر، سوم فروردین است و من، و من، و من، شاداب نیایش، امروز، همین سوم فروردین همرنگ ابرهاي توي آسمان می شوم و می بارم. نه این که شاکی باشم، نه این که ناراضی باشم، نه این که حتی ذره اي در ته دلم به این ازدواج حسادت کنم، نه! من دیاکو را نذر سلامتی اش کردم. من او را به خدا بخشیدم تا خدا او را به برادرش ببخشد. من گذشته بودم از تمام اشتیاقم براي داشتن دیاکو، اما با همه این ها شرکت در مراسمی که مدت ها براي خودم صحنه به صحنه اش را می چیدم ..



