اسطــوره_ قسمت_438اما با همه این ها شرکت در مراسمی که مدت ها براي خودم صحنه به صحنه اش را می چیدم .…
انتشار: 2026/08/13 19:20 UTCدریافت: 2026/08/13 20:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:45 UTC
اسطــوره_ قسمت_438اما با همه این ها شرکت در مراسمی که مدت ها براي خودم صحنه به صحنه اش را می چیدم ..سخت بود. حسادت نمی کردم، آه نمی کشیدم، اما دیدن لباس سفیدي که به جاي من بر تن یک زن دیگر نشسته بود را تاب نمی آوردم. سخت بود. نشستن در مجلسی که دست دلم براي دامادش رو بود. چطور می توانستم در چشم هایش نگاه کنم و تبریک بگویم؟ مسخره بود، نبود؟ او هم معذب می شد، نمی شد؟ بالاخره یک تاکسی عبوري پیدا شد که از سر دلسوزي مرا سوار کند. سوار شدم و آدرس را گفتم. امروز همه چیز تمام می شود. امروز اگر شب شود و این شب اگر صبح شود و اگر این من، این شاداب تمام نشود، آن وقت همه چیز تمام می شود. امروز اسطوره من حمام دامادي می کند. قامت مردانه اش پذیراي خوش دوخت ترین کت و شلوارها می شود و دستان بزرگ و قوي اش را حلقه اي از جنس تعهد در بر می گیرد. امروز که دیاکوي من، مرد من، اسطوره من بله را به عاقد بگوید، میم مالکیت من پاك می شود و شاداب بی قهرمان می شود، بی اسطوره می شود. امشب، سند آغوشی که نهایت آرزوي من، کعبه آمال من، مدینه آرزوهاي من بود، به نام زنی دیگر زده می شود و من ... امروز اسطوره می میرد و مردي متولد می شود به نام دیاکو حاتمی. یک مرد مثل همان هایی که هر روز توي خیابان از کنار من عبور می کنند. امروز اسطوره می میرد. مثل تمامی اسطوره هایی که مردند و فقط یادي از نامشان به جا مانده. امروز من با دست خودم اسطوره ام را توي گورستان قلبم دفن می کنم و دیاکو حاتمی را به زنش، به محرمش، به همسرش می سپارم. نه این که حسادت کنم، نه، فقط سوختن چیزي را توي دلم حس می کنم. انگار قلبم میان سینه ام می سوزد. نه این که حسادت کنم، این سوزش از حسادت نیست، از بی اسطوره شدن است. از بی آرزو شدن است. از بی عشق شدن است. راننده گفت: - خانوم رسیدیم. همین جاست؟ نگاه کردم. درست بود. پاهایم سر بودند، کرخت، بی حس، اما ایستادند و مطیع و بی حرف به مسلخ رفتند. من هم کفش هاي خیسم را همراهی کردم و رفتم. قرار نبود اینجا باشم. فرار کرده بودم که اینجا نباشم، اما همیشه مسلخ قربانی اش را فرا می خواند. باران بود یا من از اشک این چنین خیس بودم؟ پشت دیوار ورودي یک برج سنگر گرفتم و زل زدم به خانه اي که ... چقدر منتظر شدم؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ نمی دانم! اما آن قدر بود که دیگر وزنم را تحمل نداشتم. صداي موزیک از ساختمان رو به رو هر لحظه بلندتر می شد و چشم و گوش من هر لحظه حساس تر و دقیق تر. آن قدر حساس و دقیق که صداي بوق هاي ماشین عروس را از چند خیابان بالاتر تشخیص دادم. دستم را به لبه دیوار گرفتم تا خوب ببینم. و دیدم یک ماشین سیاه گلکاري شده با گل هاي سرخ و سفید. و دیدم که ایستاد. و دیدم که راننده پیاده شد. و دیدم که در را باز کرد. و دیدم مردي پیاده شد. و دیدم که می خندید.



