اسطــوره_ قسمت_440- هر دو. - باهاش تماس گرفتی؟ به ابرهاي تیره اي که قصد رفتن نداشتند نگاه کردم.- هز…
انتشار: 2026/08/14 19:25 UTCدریافت: 2026/08/15 04:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:58 UTC
اسطــوره_ قسمت_440- هر دو. - باهاش تماس گرفتی؟ به ابرهاي تیره اي که قصد رفتن نداشتند نگاه کردم.- هزار بار. با فشردن موها، سرم را به عقب کشیدم و ادامه دادم: - جواب نمی ده. طبیعی ام هست. از ترس من فرار کرده. از ترس من تو این هوا آواره شده. معلومه که جواب نمی ده. کج ایستادم و به نیمرخ متفکر دایی خیره شدم. - خراب کردم دایی. بدجورم خراب کردم. شاداب همیشه تو بدترین شرایط به من پناه می آورد. هر چی تو دلش بود به من می گفت. هر چی اشک داشت پیش من می ریخت. ببین چی کارش کردم که حالا داره ازم فرار می کنه، ازم ناامید شده. تنها پناهگاهش رو خراب کردم. دیگه باهام راحت نیست. به جایی که بهش نزدیک بشم دورش کردم. کاش ... دایی قصد حرف زدن نداشت. دوباره رو به خیابان چرخیدم. - کاش به حرفت گوش داده بودم دایی! کاش این چند روز رو هم تحمل کرده بودم. حالا کجا دنبالش بگردم؟ کجا برم؟ الان کجاست؟ تو این هوا کجا رفته؟ آرنجم را روي نرده ها گذاشتم و خم شدم و سرم را توي گردنم فرو بردم. سکوت دایی از صد بار مواخذه بدتر بود. - نمی خواستم این جوري شه دایی، اما نتونستم. ناسلامتی مردم. خیر سرم غیرت دارم. چه جوري می تونم اشک ریختن شاداب رو واسه یه مرد دیگه تحمل کنم؟ اونم کی؟ دیاکو! سخته دایی، به خدا سخته. نه، حرف نمی زد. در شرایطی که بیشتر از هر کسی به حرف هاي او احتیاج داشتم، به تاییدش یا حتی به نکوهشش، لب فرو بسته بود. - اون قدر ترسیده بود که حتی نمی تونست نفس بکشه. فقط می لرزید. مثل این ابراي لعنتی اشک می ریخت. تا حالا ندیده بودم این جوري وحشت کنه. حتی وقتی زنگ زدم بهش که مثلا آرومش کنم. طوري سرش داد زدم که ... چرا حرف نمی زد؟ بدون این که تغییري در موقعیتم بدهم سرم را چرخاندم و گفتم: - چرا حرف نمی زنین دایی؟ نگاهش را از خیابان گرفت و به من داد. چشمانش از هر حسی خالی بود. حتی سرزنش! دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت: - با این شرایط همون بهتر که نمی دونی کجاست. اون دختر الان به دلداري احتیاج داره نه چنگ و دندون نشون دادن. امیدم ناامید شد. همین؟ تمام حرفش همین بود؟ - اگه می دونستم می تونی خودت رو کنترل کنی کمکت می کردم پیداش کنی، اما این رگ بیرون زده گردنت فقط کار رو از اینی که هست خراب تر می کنه. کمرم را راست کردم. دایی می دانست شاداب کجاست؟ - شما ازش خبر دارین؟ سرش را بالا و پایین کرد و با خونسردي به چشمانم زل زد.
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 20 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
برای رسم منحنی دستکم دو مشاهده واقعی لازم است.
| ۱ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|
| ۱۱۶ | ناکافی | — |
پوشش: ناکافی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1



