اسطــوره_ قسمت_446تمام وجودم دوباره در آغوش گرفتنش را می طلبید.- میشه. لبخندش غمگین بود، اما بهتر ا…
انتشار: 2026/08/16 18:29 UTCدریافت: 2026/08/16 20:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 20:41 UTC
اسطــوره_ قسمت_446تمام وجودم دوباره در آغوش گرفتنش را می طلبید.- میشه. لبخندش غمگین بود، اما بهتر از هیچی بود. - آقا دانیار؟ - بله؟ - میشه منو به خاطر امشب ببخشین؟ کاش زودتر افشین و تبسم از راه برسند. - به شرطی که دیگه از من فرار نکنی، آره، میشه. خنده اش وسعت گرفت. - نمی کنم. من که به جز شما دوست دیگه اي ندارم. خدایا اجازه نده خبط کنم. خدایا! - آقا دانیار؟ - بله؟ - من چه جوري می تونم جبران کنم؟ کمی فکر کردم و گفتم: - فقط به یه شکل جبران میشه. با اشتیاق نگاهم کرد و گفت: - هر چی بگین قبوله. نفسم را به بیرون فوت کردم و گفتم: - هر چی؟بدون فکر جواب داد: - هر چی. خندیدم. - خوب نیست دخترا بدون فکر و نشنیده خواسته پسرا رو قبول کنن. ممکنه خطرناك باشه ها. او هم خندید، هر چند مصنوعی. - شما با بقیه پسرا فرق دارین. خوب بود که از گذشته من خبر داشت و مرا پسر پیغمبر می دید. ابروهایم را بالا دادم. - مطمئنی؟ بگم؟ همان لحظه اعتراف کردم که عاشقم. همان لحظه که با وجود بی پناهی اش، مطمئن و راسخ توي چشمم نگاه کرد و بدون ذره اي تردید و مکث جواب داد: - مطمئنم بگین. هر چی باشه قبوله. چند قدم جلو رفتم و گفتم: - خب شرطش اینه که ... نه ترسید، نه تکان خورد. انگار واقعا به من اعتماد داشت. - شرطش چیه؟ همان وسط ایستادم. او اعتماد داشت اما من به خودم مطمئن نبودم. دست هایم را پشتم مخفی کردم و گفتم: - شرطش اینه که دیگه به من نگی آقا دانیار. فصل سوم یک سال و هشت ماه بعد دانیار: با خونسردي به چشمان عصبی و خشمگینش زل زدم و گفتم: - نه. کیفش را برداشت و گفت: - پس من از این شرکت میرم. کمی با صندلی گردانم بازي کردم و گفتم: - باشه. اگه فکر می کنی جایی هست که یه دانشجوي ترم اول ارشد رو که از قضا دخترم هست بفرسته سر سد، برو، به سلامت.


