اسطــوره_ قسمت_447 برو، به سلامت.پایش را روي زمین کوبید و گفت: - سر سد هم نفرستن مهم نیست. حداقل به…
انتشار: 2026/08/16 18:30 UTCدریافت: 2026/08/16 20:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 20:41 UTC
اسطــوره_ قسمت_447 برو، به سلامت.پایش را روي زمین کوبید و گفت: - سر سد هم نفرستن مهم نیست. حداقل بهم دروغ نمی گن. دستم را به طرف در گرفتم و گفتم: - هر طور راحتی. خشم از چشمش رفت و ناباوري جایش را گرفت. - دانیار؟ هنوز هم بعد از این همه مدت از دانیار گفتنش دلم می لرزید. - یعنی میگی برم؟ از ظرف روي میز شکلاتی برداشتم و گفتم: - من نمی گم، خودت میگی. نشست. می دانست که سر حرفی که زده ام می مانم. - تو به من قول دادي. اصلا من به عشق این کار گرایش ارشدم رو هیدرولیک انتخاب کردم. چرا اون موقع کمکم کردي؟ چرا اون موقع مخالفت نکردي؟ چرا اون موقع هیچی نگفتی؟ شکلات را توي دهانم چرخاندم. - گفتم. همون موقع هم گفتم که این گرایش به دردت نمی خوره، .اما بهت قول دادم هر جا خودم رفتم ببرمت. هر جا خودم باشم، هر جا خودم تشخیص بدم و هر وقت خودم بخوام. الانم سر قولم هستم، اما این پروژه مال من نیست. در نتیجه با رفتنت موافقت نمی کنم. انگشتانش را در هم قفل کرد. - پروژه هاي خودت رو هم دیدم. یه جوري میري که من اصلا نمی فهمم. وقتی می رسی اونجا تازه بهم خبر میدي. با دقت حرکاتش را زیر نظر گرفتم. مدت ها بود که سعی می کرد بدون اشک ریختن مشکلاتش را حل کند، اما هنوز هم در شرایط سخت مجبور بود بغضش را تند و تند قورت دهد. - واقعیتش احساس می کنم تو با مستقل بودن من مشکل داري. یه جورایی دلت نمی خواد من کار اجرایی کنم. انگار از نظرت نهایت پیشرفت من تو همین کاراي دفتري خلاصه میشه. باورت نمی شه که منم بتونم نظارت کنم. خط بدم، کنترل کنم. خب درسته. شاید الان نتونم، ولی دو بار که ببینم، دو بار که تو شرایطش باشم یاد می گیرم، اما تو بهم فرصت نمی دي. پر و بال نمی دي. استقلالم رو به رسمیت نمی شناسی. در دل خندیدم. چه استقلال استقلالی می کرد براي من جوجه تازه از تخم در آمده. مشتم را روي میز کوبیدم تا تمام حواسش جمع من شود.