اسطــوره_ قسمت_447 برو، به سلامت. پایش را روي زمین کوبید و گفت: - سر سد هم نفرستن مهم نیست. حداقل ب…
انتشار: 2026/08/17 19:47 UTCدریافت: 2026/08/17 22:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 22:01 UTC
اسطــوره_ قسمت_447 برو، به سلامت. پایش را روي زمین کوبید و گفت: - سر سد هم نفرستن مهم نیست. حداقل بهم دروغ نمی گن. دستم را به طرف در گرفتم و گفتم: - هر طور راحتی. خشم از چشمش رفت و ناباوري جایش را گرفت. - دانیار؟ هنوز هم بعد از این همه مدت از…اسطــوره_ قسمت_448مشتم را روی میز کوبیدم تا تمام حواسش جمع من شود.استقلال تو چه ربطی داره به رفتن توي یه محیطی بدتر از صد تا سرباز خونه؟ تو اصلا می دونی شرایط اونجا چه جوریه؟ یه محیط کارگري توي صعب العبور ترین مناطق. دور از تمدن و شهر. سر و کله زدن با کارگراي خسته و بی تفریح که بعضیاشونم آدماي صالح و درستی نیستند. خوابیدن توي کمپ بی در و پیکر و حتی ناامن. کار کردن زیر تیغ آفتاب یا سرماي زیر صفر. آخه دختر جون منی که مردم به سختی تو اون شرایط دووم میارم. به سختی می تونم کارگرا رو کنترل کنم. وقتی شورش می کنن تا چند نفر رو لت و پار نکنن آروم نمی شن. گاهی حتی امنیت ما هم به خطر می افته. دست به یقه می شیم. کتک کاري می کنیم. اخراج می کنیم. تنبیه می کنیم. می دیمیشون بازداشتگاه. بازم با این وجود گاهی نمی تونیم جمعشون کنیم. واي به حال روزي که ببینن طرفشون زنه. جلو آمد و با هیجان گفت: - خب وقتی تو باشی که مشکلی نیست. منم کاري به کار کارگرا ندارم. به تو کمک می کنم. دستیارت میشم. سر و کله زدن با کارگرا مال خودت. چرا نمی فهمید؟ اخم هایم را در هم کردم و با جدیت گفتم: - شبا رو چی کار می کنی؟ انگار که کشف مهمی کرده باشد با ذوق جواب داد. - خب اون کانکسا قفل دارن حتما. درش رو قفل می کنم. یه صندلی هم می ذارم زیر دستگیرش که باز نشه. کی این دختر بزرگ می شد؟ - بعدشم، مگه دختر مهندس بزرگمهر نیست؟ اسمش چی بود؟ مهتا؟ چطور اون می تونه دووم بیاره، من نمی تونم؟ نه خیر. چاره اي نداشتم. - منو ببین. چشمان بازیگوش و هیجانزده اش را به صورتم دوخت. شمرده و محکم گفتم: - دختر مهندس بزرگمهر یا همون مهتا توي پروژه هایی شرکت می کنه که پدرش حضور داشته باشه. تنها نمی ره، این یک! کسی جرات نمی کنه به دختر پیمانکار چپ نگاه کنه، این دو! مهتا جاهایی میره که نزدیک شهره و توي هتل اقامت می کنه، این سه! حتی توي هتل هم با پدرش هم اتاقه، اینم چهار! برق امید از نگاهش رفت. - خب منم جایی ببرین که هتل داشته باشه. گردنم را مالیدم و پشتم را به پشتی مبل زدم و گفتم: - فعلا همچین پروژه اي نداریم. در صورتش التماس موج می زد. - یعنی هیچ راهی نیست؟کمی فکر کردم و گفتم: - فقط یه راه. قسم می خورم اوج گرفتن ضربان قلبش را شنیدم. - چی؟ به زحمت رنگ شیطنت را از کلامم زدودم و گفتم: - شبا رو هم پیش خودم باشی. تو کانکس من.
