اسطــوره_ قسمت_450بگو خوشم نمیاد کار یاد بگیري. چرا بهونه میاري؟ پک عمیقی به سیگار زدم و گفتم: - به…
انتشار: 2026/08/17 19:47 UTCدریافت: 2026/08/17 22:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 22:01 UTC
اسطــوره_ قسمت_450بگو خوشم نمیاد کار یاد بگیري. چرا بهونه میاري؟ پک عمیقی به سیگار زدم و گفتم: - بهونه نیست. تنها راه حل موجوده.نزدیک در ایستاد و گفت: - راه حلت بخوره تو سر ... نفسش را فوت کرد و با بغض ادامه داد: - تو سر من. و از اتاق بیرون رفت. با رفتنش به خنده ام اجازه رها شدن دادم و نفس راحتی کشیدم. حداقل تا مدتی از اصرارهایش خلاص شده بودم. دستم را پشت سرم گذاشتم. کمرم را کشیدم و به خنده هاي ضعیف دایی لبخند زدم. صدایش با تاخیر می رسید، اما مهم این بود که هنوز صدایش می رسید. در حالی که سرفه می زد و می خندید گفت: - با این پیشنهاد بی شرمانه کلا خودت رو خلاص کردیا. با خیال راحت پاهایم را روي میز گذاشتم و گفتم: - نه بابا. دو روز دیگه با یه راه حل جدید میاد سراغم. جدي شد. - آخرش که چی؟ تو قول دادي و باید پاش وایسی. چشمانم را بستم. - آره یه غلطی کردم و خودمم توش موندم. - داري مته به خشخاش می ذاري پسر خوب. داري حقش رو پایمال می کنی. پشت پلک هاي بسته پرده قرمزي کشیده شد، این بار توي بیداري. - نمی تونم دایی. نمی تونم اجازه بدم شاداب وارد همچین محیطی بشه. اونجا پر از مرده. همه هم تحت فشار و شرایط و سخت. مثل ... آب دهانم را قورت دادم. - مثل سربازا. همونا ... نفسم براي ادامه دادن یاري نکرد و برید. دایی هم سکوت کرد. - من دیگه ریسک نمی کنم دایی. دیگه روي ناموسم، روي کسی که دوست دارم خطر نمی کنم. اگه حتی یه نفر بد نگاهش کنه خونش رو می ریزم. به جبران همه خون هایی که باید می ریختم و نریختم. خون هر کسی رو که به شاداب نظر داشته باشه می ریزم. مشتم را آهسته باز کردم. رگ مچم از شدت فشار گرفته بود. - اگه بخواد بیاد اونجا باید شب تا صبح پشت در اتاقش کشیک بدم. نمی شه که. یا باید کار کنم یا حواسم به شاداب باشه. نمی تونم.
