اسطــوره_ قسمت_450 بگو خوشم نمیاد کار یاد بگیري. چرا بهونه میاري؟ پک عمیقی به سیگار زدم و گفتم: - ب…
انتشار: 2026/08/18 19:38 UTCدریافت: 2026/08/18 21:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 21:45 UTC
اسطــوره_ قسمت_450 بگو خوشم نمیاد کار یاد بگیري. چرا بهونه میاري؟ پک عمیقی به سیگار زدم و گفتم: - بهونه نیست. تنها راه حل موجوده. نزدیک در ایستاد و گفت: - راه حلت بخوره تو سر ... نفسش را فوت کرد و با بغض ادامه داد: - تو سر من. و از اتاق بیرون…اسطــوره_ قسمت_451نمی شه که. یا باید کار کنم یا حواسم به شاداب باشه. نمی تونم.- خب اگه واقعا بره یه شرکت دیگه و اونجا مشغول به کار شه چی؟ الان بهش کار نمی دن، اما بالاخره که پیدا می کنه. اون موقع می خواي چی کار کنی؟ رگ گردنم بیرون زد. - مگه از رو جنازه من رد بشه. میزان هشدار صداي دایی بالا رفت. - آخه تو چه کاره اي که بخواي جلوش رو بگیري؟پدرشی؟ برادرشی؟ شوهرشی؟ با کدوم مجوز و قانون می خواي مانعش بشی؟ گاهی احساس می کردم حتی دانیار بزرگ هم مرا درك نمی کند. - میگی چی کار کنم دایی؟ - اول این که باور کن که شرایط جنگ تموم شده. نه اون کارگرا سربازاي عراقین و نه شاداب مادر تو. نمی گم نمی شه و محاله، اما تجاوز کردن به یه زن اونم تو یه کمپ دولتی، اونم با شرایطی که تو مراقبش باشی، خیلی بعیده. جرم سنگینیه. مجازاتش اعدامه. می دونم وضعیت امنیت ایران خراب شده، اما این دلیل نمی شه تو انقدر بدبین باشی و همه رو به یه چشم ببینی. در ضمن نمی شه که یه قفس درست کنی و اون دختر رو بندازي داخلش. نه اون قدر بهش پر و بال بده که بپره نه اون قدر محدودش کن که خفه شه. بعدشم پسر خوب، تو چرا انقدر دست دست می کنی؟ بابا جون نزدیک به دو سال از عروسی دیاکو گذشته. نزدیک دو ساله که به قول خودت حتی اسمش رو هم نیاورده. دو ساله که لحظه به لحظش رو با هم بودین. کنار هم بودین. چرا اقدام نمی کنی؟ چرا هیچی بهش نمی گی؟ یه وقت به خودت میاي و می بینی مرغ از قفس پریده ها. با ناخن خطوطی را روي شلوارم طراحی کردم و گفتم: - هنوز زوده. هنوز آمادگی پذیرش این موضوع رو نداره. - عجبا. چند سال دیگه باید بگذره تا وقتش بشه؟ زود و دیر بودن رو چی تعیین می کنه؟ یعنی تو هنوز نتونستی بفهمی شاداب دوستت داره یا نه؟ خطوط درهم را رها کردم و بلند گفتم: - نه. نتونستم، چون همون جوري که واسه سرماخوردگی من از جونش مایه می ذاره، واسه عطسه یه گربه هم ضعف می کنه. شاداب همه رو دوست داره. استثنا هم نداره. واسه همینم هیچ کدوم از رفتاراش رو نمی تونم به حساب عشق بذارم. دایی قهقهه زد. آن قدر شدید که به سرفه افتاد. بریده بریده گفت: - راه حلش یه سوال ساده ست پسرم. یعنی انقدر سخته؟ سخت بود. ترس نه شنیدن براي من، براي دانیار، از مرگ کشنده تر بود. - سخته دایی، چون می دونم به همچین چیزي فکر هم نکرده. - چون تو وادارش نکردي که فکر کنه.
