اسطــوره_ قسمت_452- سخته دایی، چون می دونم به همچین چیزي فکر هم نکرده. - چون تو وادارش نکردي که فکر…
انتشار: 2026/08/18 19:38 UTCدریافت: 2026/08/18 21:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 21:45 UTC
اسطــوره_ قسمت_452- سخته دایی، چون می دونم به همچین چیزي فکر هم نکرده. - چون تو وادارش نکردي که فکر کنه.من نمی توانستم. می ترسیدم. می ترسیدم همین رابطه نصفه و نیمه هم از دست برود. دایی از سکوتم وخامت حالم را فهمید به همین خاطر با ملایمت گفت: - پسرم، عزیزم، بالاخره که باید این مساله رو مطرح کنی. تا کی می خواي کشش بدي؟ بگو و خیال خودت رو راحت کن. تکلیفت رو معلوم کن. یا این وري یا اون وري. مرگ یه بار شیونم یه بار. بذار رك بهت بگم، اگه تو این دو سال نتونستی شاداب رو به خودت علاقه مند کنی، تو روحش نفوذ کنی، فکرش رو درگیر کنی، بعد از اینم نمی تونی. پس قال قضیه رو بکن و همه چی رو روشن کن. خم شدم. آرنجم را روي زانویم گذاشتم و پیشانی ام را به کف دستم تکیه دادم. - واقعیتش خودمم از این وضع خسته شدم. از این تنهایی تحت فشارم. بذار منم رك بگم دایی، من مرد این زندگی ریاضتی نیستم. ادعاي پاکی و پیغمبري هم ندارم. راحت نبود حرف زدن در این مورد. راحت نبود بی پرده بودن آن هم با مردي مثل دایی. - نمی دونم چه جوري بگم، اما این جوري ادامه دادن با شاداب داره اذیتم می کنه. هی باید به خودم نهیب بزنم که دستم به خطا نره. چشمم هرز نره. عرق روي پیشانی ام نشست، اما فقط دایی بود که می توانست حرفم را بفهمد. بی قضاوت، بی شتابزدگی. - خودت خوب می دونی دایی. استارت علاقه من به شاداب به خاطر نیازهاي جسمی نبود. هنوزم به خاطر این چیزا نیست. اون قدر واسم ارزشمند بوده که قید همه دختراي دور و برم رو زدم. اما خب ... صدایم گرفت. گلویم را صاف کردم. - من حرمت شاداب رو نگه داشتم دایی. همون جوري که گفتی. ولی دایی، شما خودتم مردي. می دونی چی میگم. هر مردي زن مورد علاقش رو تمام و کمال می خواد، نه این جوري قسطی و ... از صورتم حرارت بیرون می زد. حرف نزدن دایی بدترش هم می کرد. سعی کردم توجیه کنم. - می دونم الان داري به چی فکر می کنی، اما دایی اگه من دنبال نیازها و امیال خودم بودم، اگه انقدر ضعیف و بدبخت بودم که نتونم تحمل کنم قید شاداب رو می زدم و بر می گشتم به زندگی سابقم، ولی ... بالاخره دایی به حرف آمد. همین که صدایش را شنیدم راه نفسم باز شد. - لازم نیست واسه یه مسئله طبیعی انقدر دلیل و منطق بیاري یا این جوري خجالت زده بشی. عرق راه گرفته روي گردنم را پاك کردم. - تازه یه جورایی خیالم راحت شد که احساست به این دختر درست و واقعیه. واسه یه ساعت و دو ساعت نمی خوایش. می خواي واسه ابد مال خودت بشه و این در مورد آدمی مثل تو عالیه. خواستم اعتراض کنم، اما با خنده ادامه داد:
