اسطــوره_ قسمت_453 و این در مورد آدمی مثل تو عالیه. خواستم اعتراض کنم، اما با خنده ادامه داد:- من و…
انتشار: 2026/08/18 19:38 UTCدریافت: 2026/08/18 21:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 21:45 UTC
اسطــوره_ قسمت_453 و این در مورد آدمی مثل تو عالیه. خواستم اعتراض کنم، اما با خنده ادامه داد:- من و تو که با هم تعارف نداریم. درسته؟ من هیچ وقت فکر نمی کردم آدم بی بند و باري مثل تو بتونه پابند کسی بشه، اما تو ثابت کردي که می تونی. وفاداري رو بلدي. حرمت عشق رو می شناسی و همه اینا به خاطر خون پدرته که توي رگ هات می جوشه. به هرحال ... چند لحظه مکث و سپس ... - به هرحال به نظرم وقتشه. یکی دو هفته رو که می تونی صبر کنی. مگه نه؟ منظورش چه بود؟ - وقت چیه؟ نفس عمیقش عمق نداشت. - وقت ملاقات با این شاداب خانوم شما. آن قدر شوکه شدم که نتوانستم حرف بزنم. اما او آرام بود. - به نظر نمیاد از تو آبی گرم بشه. باید خودم آستین بالا بزنم. البته این طوریم بهتره. هم به غرور شاهانه شما لطمه اي وارد نمی شه، هم این که وجود یه بزرگ تر به مسئله رسمیت میده. دایی می آمد؟ به خاطر من؟ - اما ... شما ... با این حالت. احساس کردم سرفه اش را سرکوب می کند. - نترس مرد بزرگ. من تا یه رقص کردي حسابی تو مراسم عروسی تو اجرا نکنم جون به عزرائیل نمی دم. تمام آرامش دنیا، حتی آن دنیا و تمام دنیاهاي دیگر به قلبم سرازیر شد. نگرانی مثل یک روح خبیث جسمم را ترك کرد و رفت. چون دایی جن گیر بود. چون دایی پلیدي زدا بود. چون دایی معجزه بلد بود. چون دایی درستش می کرد. شاداب: مقابل کانتر پذیرش مسافر ایستادیم. قلبم از شدت هیجان توي دهانم بود. باورم نمی شد دانیار راضی شده باشد. هر چند دقیقه یک بار نگاهش می کردم. می ترسیدم پشیمان شود، اما مگر می شد از صورت او چیزي خواند؟ بلیط و شناسنامه را از دستم گرفت و چمدان را تحویل داد و کارت هاي پرواز را تحویل گرفت. کنار هم نشستیم. دلم می خواست حرف بزنم تا فرصت فکر کردن و پشیمان شدن را از ذهنش بگیرم. - خیلی دوره؟ دستش را دراز کرد و روي پشتی صندلی من گذاشت و پا روي پا انداخت. - از مرکز استان تا اونجا سه ساعتی راهه. انگشتانم را درهم پیچیدم.
