اسطــوره_ قسمت_455پوزخندي زد و گفت: - یکیش این که سر قضیه این سد یه مدته که بدجوري رو اعصابمی.عقب ن…
انتشار: 2026/08/19 19:09 UTCدریافت: 2026/08/19 21:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 21:40 UTC
اسطــوره_ قسمت_455پوزخندي زد و گفت: - یکیش این که سر قضیه این سد یه مدته که بدجوري رو اعصابمی.عقب ننشستم. - دومیش؟ چشمانش را تنگ کرد و گفت: - دومیش اینه که تو هم بدتر از دیاکو گیرندت تعطیله. منظورش را نفهمیدم، اما براي این که کم نیاورم جواب دادم: - شاید ایراد از فرستنده باشه. از حاضر جوابی ام خنده اش گرفت. لبخند هم زد، اما از آن لبخندهایی که فقط من می توانستم کشفشان کنم. - باشه بهش میگم. - به کی؟ نگاهش شیطان شد. - به فرستنده. - که چی بشه؟ - که امواجش رو ... صداي ظریفی حرفش را قطع کرد. - به به آقاي مهندس حاتمی! از گشت و گذار در عمق چشمانش به دنیاي بیرون پرت شدم. صاحب صدا دختر زیباي مهندس بزرگمهر بود. سلام کردم. جواب نداد. نگاهش به دست دانیار بود. - چه تصادف جالبی. البته بابا گفته بود قراره برین سایت، اما فکر نمی کردم همسفر بشیم. دانیار بدون این که تغییري در حالت نشستنش بدهد یا دستش را بردارد با تمسخر گفت: - تصادف؟ هه هه! آره جالب بود. چرا طرز نگاه این دختر به دانیار را دوست نداشتم؟ - من به فال نیک می گیرمش. اونجا پر از خاطره هاي خوبه واسه ما. خاطره؟ خاطره مشترك با دانیار؟ اشتراك دانیار با این دختر چه می توانست باشد جز ...؟ به دانیار نگاه کردم. دلم می خواست چشمانش سیاه باشد. همان گودال هاي تیره و بی احساس. دانیار سرش را تکان داد و گفت: - من به فال اعتقاد ندارم چه نیکش چه بدش. بوي عطرش را دوست نداشتم. زیادي خوش بو بود. لحن حرف زدنش را هم دوست نداشتم. صلح طلبانه بود. خنده اي کرد. خندیدنش را هم دوست نداشتم. دلبرانه بود.
