اسطــوره_ قسمت_446صلح طلبانه بود. خنده اي کرد. خندیدنش را هم دوست نداشتم. دلبرانه بود.باشه. هر چی ت…
انتشار: 2026/08/19 19:09 UTCدریافت: 2026/08/19 21:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 21:40 UTC
اسطــوره_ قسمت_446صلح طلبانه بود. خنده اي کرد. خندیدنش را هم دوست نداشتم. دلبرانه بود.باشه. هر چی تو بگی. خانوم رو معرفی نمی کنی؟ به دهان دانیار زل زدم. چقدر این مراسم معارفه برایم مهم شده بود. - مهندس نیایش. دختر ابرویش را بالا برد. نگاهش به خودم را هم دوست نداشتم. تحقیرآمیز بود و معنی دار! - مهندس نیایش؟ تا اونجایی که یادم میاد ایشون منشی سعید بودن. ارتقا گرفتن؟ کف دستانم عرق کرد، اما سرم را استوار و برافراشته نگه داشتم و به جاي دانیار خودم جواب دادم. - از اون جایی که شما یادتون میاد خیلی زمان گذشته. من الان دانشجوي ارشد هیدرولیکم. شاید اشتباه می کنم، اما احساس کردم دست دانیار براي لحظه کوتاهی شانه ام را فشرد. مهتا دستی به موهاي مش کرده و بی قید و بندش کشید و گفت: - آها. و سمت دیگر دانیار نشست و زیرگوشش نجوا کرد. کمی عقب رفتم و چشم از آن ها گرفتم و با موبایلم مشغول شدم. برخلاف چند دقیقه قبل گذشت زمان کند و ملال آور شده بود. به محض شنیدن شماره پرواز برخاستم و به دانیار گفتم: - بریم؟ مهتا بلافاصله پرسید: - شماره صندلیتون چنده؟ دانیار کیف لپ تاپش را برداشت و گفت: - از تو خیلی دوره. فعلا. تا زمانی که جاگیر نشدیم تنهایمان نگذاشت. به من و صندلی ام به چشم غاصب نگاه می کرد. وقتی رفت سوالی را که توي گلویم گیر کرده بود پرسیدم. - شما قبلا با هم کار کردین؟ کمربندش را بست و با خونسردي پاسخ داد: - کار؟ نه. من با زنا کار نمی کنم. کمی دست دست کردم و گفتم: - ولی به نظر میاد خیلی وقته همدیگه رو می شناسین. کارت ایمنی هواپیما را به دقت نگاه کرد و گفت: - آره. آخ! خدا لعنتت نکند دانیار با این جواب دادنت. - آها. از طریق پدرش می شناسیش؟
