.ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانیبه تو از تو راه جویم به نشان بینشانیچه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینمایدرخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانیتو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلیتو چه آیتی شریفی که منزه از بیانیز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیدهز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانیهمه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحیهمه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانیچو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایفچو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانیبه جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کنکه نگه کنند شاهان سوی بندگان جانیبه جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفمبه سماع ارغنونی و شراب ارغوانیدل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستننه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی#خواجوی_کرمانی.
.اگر آدمی را شادی در دل آید ..جزای آنست که کسی را شاد کردهو اگر غمگین می شود ..کسی را غمگین کردهاین ارمغان های آن عالم استتا بدین اندک، آن بسیار را فهم کنند.#فیه_ما_فیه.
این را مگو که بانوی اطهر شکسته است از آن هجوم بازوی حیدر شکسته است خود شاهد است حضرت زهرا در آن هجوم پهلوی مرتضی دو برابر شکسته است با چشم اشکبار به زهرا نگه کند نام خدا در آینهی تر شکسته است دیوار از مرارت او گشته روسیاه مسمار از خجالت او سرشکسته است…سلام و با اجازه این هم از بنده به این مضمونها بود، بگذارم: در آن نوبت که عشق از روی دیگر، رای دیگر زدکه کفر از سرکشی، شمشیر شک بر فرق باور زددر آن نوبت که ماه از دور وحدت، در تسلسل شدچه گویم؟ آسمان افتاد و خورشید از فلک پر زدچنان روح از تن میخانه، ساقی رفت و می، خون شدخُم از بیداد غم جوشید و فریادی به ساغر زدیقین، عشق است اگر تیغی فرود آمد در این عالَم که از عشاقِ عشق افتاد سر، تا سر، ز سر، سر زدسرودم بیش از این اما نگفتم هیچ از آن نوبتگلویم سوخت از برقی که بر مسمار، خنجر زدشکستند آخر از طغیانِ ظلمانیّت، آن در راکه جبریل از سرانگشتان نورانیّتش در زدبه چشم معرفت دیدم که نوک تیز مسمارشگذشت از سینهی صدیقه و بر قلب حیدر زد
این را مگو که بانوی اطهر شکسته است از آن هجوم بازوی حیدر شکسته استخود شاهد است حضرت زهرا در آن هجومپهلوی مرتضی دو برابر شکسته استبا چشم اشکبار به زهرا نگه کندنام خدا در آینهی تر شکسته استدیوار از مرارت او گشته روسیاه مسمار از خجالت او سرشکسته استاز خانهیی که وحی خدا هم بدون اذنوارد نگشته بود، کسی در شکسته استجبریل از مهابت آن ضربت عظیمگریان کنار ساقی کوثر شکسته استدر عرش قدسیان همه سرمست گشتهاند چون شیشهی شراب مُطهَّر شکسته است ابلیس با سپاه سیاه و همه توانپل را به سمت عالم برتر شکسته استبا قتل محسنی که به دنیا نیامدههم فرق و حلقِ اکبر و اصغر شکسته است۱۴۰۵/۰۵/۲۴مهدی یزدی