✅قسمت دویست و پنجاه و دو#شاهنامه_خوانی_به_نثر شاهنامه شاید بزرگترین مبارزه ای ست که در طول تاریخ د…
انتشار: 2026/07/14 15:27 UTC
✅قسمت دویست و پنجاه و دو#شاهنامه_خوانی_به_نثر شاهنامه شاید بزرگترین مبارزه ای ست که در طول تاریخ در این مملکت شده.▪️گنج بخشیدن رستمپیش تر خواندیم رستم به ایرانیان از شکرگزاری یزدان و گذاشتن تاج بزرگی بر سر سخن گفت. بزرگان نیز او را ستودند و بر او و مادری که پسری چون او به دنیا آورده است، درود فرستادند.و اینک:رستم امر کرد تا پیل را به همراه تخت عاج با گردنبند و تاج زرین بیاورند. آنگاه جام می پادشاهی را آورد و اول از شاه جهان یاد کرد. بعد کرنا را از پشت پیل به صدا درآورد که صدایش تا چند میل رفت. وقتی جهان پهلوان از می شاد شد، همه شاد و روشن روان رفتند. وقتی ماه پیراهن شب را درید و تختش را برفراز آسمان گسترد، رستم طلایه را به تمام آن دشت فراخ فرستاد. وقتی تاریکی از دنیا رخت بربست و شعله های درخشان خورشید پدید آمد و زمین مانند یاقوت درخشان شد از سراپرده صدای طبل برخاست و پهلوانان لشکر از جای خود به حرکت درآمدند. رستم به آنها گفت: "هیچ جا نشانی از پیران پدید نیامد. باید به سوی دشت نبرد رفت و به هر طرف سپاه فرستاد."همان موقع، بیژن باشتاب به جایی که نبرد در گرفته بود، رفت. همه جا را پر از کشته ها و غنیمت های بی شمار دید. بسیاری را مجروح و در خاک افتاده و بسته دید. هیچ کس را زنده نیافت. سراسر دشت پر از خیمه و خرگاه و سراپرده بود. وقتی خبر به رستم رسید که آنجا از ترکان خالی شده است، از ناهوشیاری ایرانیان مانند شیری خشمگین برآشفت و زبان به دشنام گشود و گفت: "عقل در سر هیچ کدامتان نیست. با وجود این همه دشمن در میان دو کوه چگونه سپاهی با هم از میان ما می گریزد؟ نگفتم که طلایه ها را بیرون بفرستید و تمام مرغزار و دشت و هامون را زیر نظر بگیرید؟ شما این چنین روی به آسایش و خواب آوردید تا دشمنان با وجود درد و رنجی که داشتند بروند؟ تنبلی رنج به بار می آورد؛ ولی اگر کمی بر خود سخت بگیرید، به گنج دست می یابید. وای به روزی که تنبلی ما را فراگیرد، آنگاه از رنج ایران زمین همه هراسان خواهیم شد."سپس رستم همچون پلنگی بر توس برآشفت و گفت: "آیا اینجا جای بزم است یا دشت رزم؟ بعد از این پیران و کلباد و هومان و رویین و پولاد را با لشکری در این دشت خواهی دید. آنگاه تو از سرزمینی هستی و من از سرزمینی دیگر. اگر تاب آنها را دارید، بجنگید که دیگر پس از این مرا پیدا نخواهید کرد. از این کار پیروز برگشتم؛ اما سرانجام تمام کارهایم تباه شد. ببین که این طلایه از سپاه کیست و نام سالار آن دودمان چیست. وقتی او را یافتی همان زمان دست و پایش را با چوب بکوب. چیزی از خود او بگیر و پایش را ببند و بر پشت پیلی بزرگ بگذار و او را این چنین نزد شاه بفرست تا شاید در آن بارگاه تربیت شود. ببین که از سپاه ایران چه کسی طلا و گوهر و تخت و عاج و پارچه های دیبا و تاج و گنج دارد. هر چه دارند از آنها بگیر. در این دشت شاهان بسیار نام آور دنیا بودند؛ از چین و سقلاب و هند و وهر. همه ثروتمندانی بزرگ بودند؛ باید اول از آنها برای شاه هدیه آراست و آنگاه من و شما از آن بهره بگیریم."برگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal

