#طنزیمات_ادبی پدرم رفته بود جان بکندمادرم رفته بود <حمزه علی>توی فکر خروسمان بودندمرغ ها ، توی خانه…
انتشار: 2026/06/20 19:41 UTCدریافت: 2026/08/15 03:04 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:04 UTC
#طنزیمات_ادبی پدرم رفته بود جان بکندمادرم رفته بود <حمزه علی>توی فکر خروسمان بودندمرغ ها ، توی خانه ی بغلیمزرعه جان نداشت رشد کندپدرم غصه دار بود، ولی به همین بذرها دلش خوش بود دیگ می برد مادرم بیرون!کار سختی نبود، عادت داشتزن همسایه اهل دل بود ودخترش هم کمی ارادت داشت!!!زندگی درد و رنج داشت، ولیمادرم هم خلوص نیت داشت! به همین نذر ها دلش خوش بود …پدرم مرد قانعی بود وزن او با زیاد و کم می ساختزندگی می گذشت در صحرابی امان مثل اسبمان می تاختگوسفندان که کاه می خوردندگاومان هم تاپاله می انداخت در زمینی که زیر شخمش بود! دزد می زد به مزرعه هرسالابر می آمد و…نمی بارید!سوز سرما شکوفه را می زد!_پدرم گفت: گاومان زایید!_مادرم باز بچه می آوردسگمان بی خیال می خوابید مرغ هم زندگی به تخمش بود! مثل یک قورباغه در منقاربا کلاغی سیاه می رفتیم!دلمان قار و قور داشت ،سرِسفره ای افتضاح می رفتیمپدرم خسته بود!…کوفته بود!روی پاهاش راه می رفتیم داد می زد:”آهااااای گوساله!!!” …هیچ چی توی دست و بال نداشتخرج این چیز های ساده کند!_ مرد همسایه رفته بود به شهردخترش سوءاستفاده کند!_مادرم چندتا النگو داشت…برد نذر امامزاده کند! طبق یک رسم چندصدساله جمع بودند صحن <حمزه علی>…دیگ ها لا به لای آدم هازیر لب هی خدا خدا بکنندحل شود مشکلات در هم ها!همه با شوق و با ولع بخورندخرج یکسال را محرم ها تا بفهمیم این خدا چی بود من به یک چیز فکر می کردم…زن همسایه دخترش را برد؟!!…پدرم رفته بود مزرعه اشکاملا غیر ناگهانی مرد!سال ها رد شد و نفهمیدیمحقمان را خدا چجوری خورد؟! …دیگمان بار بود…کاچی بود!!! #حامد_عباسیان@tanz20