📚 #داستان_شب 🔹حر بن یزید، همان فرماندهای بود که راه را بر امام حسین بست. کسی که کاروان را به کربلا…
انتشار: 2026/06/19 20:04 UTC
📚 #داستان_شب 🔹حر بن یزید، همان فرماندهای بود که راه را بر امام حسین بست. کسی که کاروان را به کربلا رساند، اما دلش آرام نبود...🔸چند روزی بود که هر بار صدای گریهی کودکان را از خیمهها میشنید، دلش میلرزید. سکینه آب میخواست. علیاصغر بیحال بود.و امام، آرام تکرار میکرد:«صبراً بنیّتی... به زودی سیراب میشوی...»🔸شب چهارم محرم، حر دیگر طاقت نیاورد. به گوشهای رفت، زانو زد و گفت:«خدایا... من راه را بستم، اما دل را چگونه ببندم؟...»🔹صبح، با دلی لرزان به سمت خیمههای حسین رفت. شمشیرش را زمین گذاشت و گفت:«آقا... توبهام را میپذیری؟ من پشیمانم...»🔸و امام حسین(ع) لبخند زد:«حر... اگر امروز آمدهای، هنوز آزادی...»🔹همان روز، حر به میدان رفت. جنگید، و وقتی افتاد، حسین بالای سرش آمد.گفت:«ای حر... مادرت چه خوب نامت را "حر" گذاشت. تو آزاد آمدی، آزاد رفتی.»🔸در کنار او نشست. صورتش را روی زانویش گذاشت... و اشک ریخت.آن روز، حر رفت... اما آزاد رفت.📚هرشب یک داستان زیبا و آموزنده از 👇➖➖➖➖➖➖➖➖➖📲 @tarigh_net #گروه_طریق

