📚 #داستان_شب ▪️صبح روز هشتم، جوانی از خیمه بیرون آمد؛ علیاکبر، پسر بزرگ امام حسین، با چهرهای که ه…
انتشار: 2026/06/22 20:16 UTC
📚 #داستان_شب ▪️صبح روز هشتم، جوانی از خیمه بیرون آمد؛ علیاکبر، پسر بزرگ امام حسین، با چهرهای که همه را به یاد پیامبر میانداخت.▪️امام، وقتی نگاهش میکرد، آرام میگفت:«خدایا، شاهد باش... این جوان، شبیهترین خلق تو به پیامبر توست...»▪️علیاکبر آمد پیش پدر. گفت:«پدر جان، اگر رفتن، رضای خداست اجازه بده من به میدان بروم.»▪️دل امام لرزید، به او نگاهی کرد. نگاهش پر از غرور و درد بود... اما گفت:«برو پسرم، به آنها نشان بده فرزند رسول خدا چگونه میجنگد. خدا نگهدارت باشد.»▪️علیاکبر وارد میدان شد. شمشیر زد، دلاورانه جنگید. دشمن مبهوت زیبایی و شجاعت او بود.اما ناگهان... تیری به سینهاش نشست. ضربهای از پشت. صدایش بلند شد:«یا أبتاه...»▪️حسین خودش را بالای سر او رساند. نشست، صورت بر صورتش گذاشت و با صدای لرزان گفت:«پسرم... نور چشمم... بعد از تو، زندگی چه معنایی دارد؟»و صدای گریهاش تا آسمان رفت.▪️آن روز، کربلا یک جوان کم داشت...و امام حسین، تکیهگاهی به خاک سپرد.📚هرشب یک داستان زیبا و آموزنده از 👇➖➖➖➖➖➖➖➖➖📲 @tarigh_net #گروه_طریق



