📚 #داستان_شب 🔹در بازارِ قدیمی شهر، دو زرگر همسایهی دیوار به دیوار هم بودند. یکی «استاد یعقوب» که پ…
انتشار: 2026/06/30 20:00 UTC
📚 #داستان_شب 🔹در بازارِ قدیمی شهر، دو زرگر همسایهی دیوار به دیوار هم بودند. یکی «استاد یعقوب» که پیرمردی بسیار کارکشته بود، اما لرزش دستانش دیگر امانش را بریده بود. دیگری «استاد سهراب» بود که مردی جوان، دقیق و بسیار دوراندیش شناخته میشد.🔸یک روز عصر، استاد یعقوب که سخت درگیرِ تصفیهی مقداری خردهطلای خالص بود، با عجله به دکان سهراب آمد. دستهایش کمی میلرزید و عینک تهاستکانیاش روی بینیاش جابجا میشد. با صدایی بریدهبریده گفت: «سهراب جان، ترازوی دقیقت را برای لحظهای به من قرض بده. میخواهم این خردههای طلا را وزن کنم تا حساب و کتابم جور دربیاید.»🔹سهراب که داشت با حوصله روی یک انگشتر ظریف کار میکرد، سرش را بالا آورد، نگاهی به دستانِ لرزانِ پیرمرد انداخت و با لبخندی آرام گفت: «استاد یعقوب عزیز، شرمندهام. متأسفم که این را میگویم، اما من غربال ندارم!»🔸پیرمرد خشکش زد. اخمی بر پیشانیاش نشست و با تعجب گفت: «پسرجان! حواست کجاست؟ من میگویم ترازو بده، تو میگویی غربال ندارم؟ مگر گوشهایت سنگین شده یا فکر کردی من پیر شدهام و عقل از سرم پریده؟ میپرسم ترازو داری یا نه؟»🔹سهراب دست از کار کشید، از پشت میز بلند شد، دستهایش را روی پیشخوان گذاشت و با لحنی بسیار محترمانه و آرام گفت: «استاد، نه گوشهایم سنگین است و نه بیادبی میکنم. خوب به حرفم گوش کنید: من متوجه شدم شما با این دستهایی که اکنون میلرزد، میخواهید خردههای طلا را در کفه ترازو بریزید. میدانم که مقداری از این طلاهای ریز، ناخواسته از دستتان رها میشود و روی کفِ دکان میافتد.»🔸پیرمرد خواست اعتراض کند، اما سهراب ادامه داد: «هنوز تمام نشده. وقتی طلاها ریخت، شما ناچار میشوید برای جمع کردنشان جارو بردارید و تمامِ خاکروبههای کف دکان را جمع کنید. اما در آن خاکروبهها، هم غبار و کثیفی هست و هم طلا. آن وقت است که شما پیش من میآیید و درخواست «غربال» میکنید تا طلاها را از خاک جدا کنید. من چون غربال ندارم، همان اول به شما گفتم که ابزارِ کارِ شما را ندارم تا نه شما را به زحمت بیندازم و نه خودم را شرمنده کنم.»🔹استاد یعقوب برای لحظهای سکوت کرد. به دستهای لرزانش نگاه کرد، سپس به چهرهی مصمم و عاقلِ جوان نگاهی انداخت. خشمش فروکش کرد و لبخندی بر لبانش نشست. فهمید که سهراب، نه تنها در زرگری، بلکه در «هنرِ دیدنِ پایانِ کار»، استادتر از اوست.🔻انسانهای خردمند، فقط جلوی پایشان را نمیبینند. آنها زنجیرهای از اتفاقات را پیشبینی میکنند. همانطور که مولانا فرمود:هر که اول بنگرد پایان کاراندر آخر، او نگردد شرمسار📚هرشب یک داستان زیبا و آموزنده از 👇➖➖➖➖➖➖➖📲 @tarigh_net | #رسانه_طریق



