📚 #داستان_شب🔹مردی با پدرش در سفر بود که «پدرش از دنیا»رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:«چه کسی بر م…
انتشار: 2026/07/06 20:52 UTC
📚 #داستان_شب🔹مردی با پدرش در سفر بود که «پدرش از دنیا»رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:«چه کسی بر مردههای شمــا نماز میخواند؟»چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کارنداریم، خودم نمازِ آنها را میخوانممرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان🔸چوپان مقابل جنازه ایستــاد و چند جمله زمزمه کرد و گفت: نمازش تمام شد! مرد تعجب کرد و گفت: این چه نمازی بود؟! و چوپان گفت:بهتر از این بلد نبودم! مرد از روی ناچاری، پدر را دفن کرد و رفت. 🔹شب هنگام در عالمِ رویا پدرش را دید که روزگارِ خوبی دارد!از پدرش پرسید چه شده که اینگونه راحت و آسودهای؟!پدرش گفت: هرچه دارم از دعای آن چوپان دارم! 🔸مرد فردا آن روز ،به سراغِ چوپانرفت و "از او خواست تا بگوید" در کنـارِ جنازه پدرش چه دعایی خوانده؟ 🔹چوپان گفت: وقتی «کنار جنازه آمدم» و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد با خدا گفتم: خدایا اگر این مرد امشب مهمانِ من بود یک گوسفند "برایش زمین میزدم" حالا که این مرد امشب مهمان توست ببینم با او چگونه رفتار میکنی!📚هرشب یک داستان زیبا و آموزنده از 👇➖➖➖➖➖➖➖📲 @tarigh_net | #رسانه_طریق



