📚 #داستان_شب 🔹آوردهاند که مردی فقیر، دلتنگ و درمانده، نزد عارفی آمد و گفت:«ای شیخ، روزیام تنگ است…
انتشار: 2026/07/16 13:05 UTC
📚 #داستان_شب 🔹آوردهاند که مردی فقیر، دلتنگ و درمانده، نزد عارفی آمد و گفت:«ای شیخ، روزیام تنگ است و دستم خالی. هزار بار دعا کردهام و اجابتی ندیدهام. آیا شایسته نیست که خداوند گره از کارم بگشاید؟»🔸عارف تبسم کرد و به او کیسهای زر داد و گفت:«این مال توست، اما پیش از آنکه آن را برداری، بدان که آزمایشی در آن نهفته است. اگر دانستی، مال برای توست؛ و اگر نشناختی، باز به من بازگردان.»🔹مرد فقیر شادمان شد و کیسه را گرفت. در راه بازگشت با خود گفت:«شیخ داناست، بیشک دعای او اثر کرده و خداوند مرا از فقر رها ساخته است.»در همین اندیشه بود که ناگهان کیسه از دستش لغزید و در جوی آب افتاد و به سرعت با جریان آب دور شد. مرد دوید، فریاد زد، اما دستش به کیسه نرسید. گریست و افسرده به نزد شیخ بازگشت.🔸گفت:«ای شیخ! کیسه افتاد و از دستم رفت. گویی قسمت من نبود.»شیخ گفت:«تو آزمون را باختی، نه زر را. در دل خود بنگر:وقتی کیسه را یافتی، شادیات از زر بود نه از رزاق؛و چون از دست رفت، اندوهت از بیچیزی بود نه از بیباوری.تو به زر توکل کردی نه به خدا.»🔹سپس ادامه داد:«اگر توکلت راست بود، از دسترفتن کیسه تورا بیقرار نمیکرد؛ زیرا رزقِ تو نه در کیسه است، نه در دست من؛ در دستِ خداست.»مرد این سخن شنید و گفت: «اکنون دانستم که فقر من از بیباوری بود، نه از بینان.»شیخ تبسم کرد و گفت: «اکنون که دانستی، رزق به خودت بازمیگردد؛ نه از من، نه از کیسه، بلکه از راهی که گمانش را نمیبری.»📚هرشب یک داستان زیبا و آموزنده از 👇➖➖➖➖➖➖➖📲 @tarigh_net | #رسانه_طریق



