کارتِ بانک ملتم را برداشتم، کتانیِ سفیدِ آدیداسم را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. پیشنهادِ خانم شریف…
انتشار: 2026/06/19 03:57 UTC
کارتِ بانک ملتم را برداشتم، کتانیِ سفیدِ آدیداسم را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. پیشنهادِ خانم شریفی را که برای یک شیفتِ بیستوچهارساعته، یک میلیون و سیصدوپنجاه تومان میداد رد کرده بودم و قرار بود یک امشب را برای خودم باشم. بدونِ شیفت. بدونِ لمس کردن بیمار. بدونِ آمپول و سرم و دارو. هندزفری را زدم توی گوشم و «با من خیال کن» شروع کرد به پلی شدن. بستنیِ قیفیِ با شیر طبیعی خریدم (نمیدانم واقعن شیرش طبیعی بود یا نه، به حرف فروشنده اعتماد کرده بودم. بیشتر از اعتماد به حکومت) و شروع کردم به قدم زدن توی کوچههای منیریه. یک نخ وینستون لایت کشیدم و به مغازههایی که یکییکی بسته میشدند نگاه کردم. «با من خیال کن که به آواز رفتهایم». دوست داشتم خیال کنم. «دستی به جام باده و دستی به زلفِ یار» چه خیالِ زیبایی! چه دور بود ولی. کاش زلفِ یار شبیه به پاکتهای سیگار بود. توی هر دکهای میشد پیدایش کرد. از هر دستفروشی میشد خریدش. یا لااقل از پیرمردی که کنار خیابان برای هیچ ایستاده بود میشد یک نخ قرض گرفت. «با من خیال کن» روی دورِ تکرار پلی میشد و بستنیها و سیگارها تمام میشدند. ولی قدمزدنهایم تمامی نداشت. باید فکرهای مغزم را میریختم توی کتانی آدیداسم و رهاشان میکردم روی خیابانهای منیریه. این کار را خیلی خوب بلد بودم. مثلِ خیال کردن. مثلِ بستنی خریدن. مثل سیگار کشیدن. مثلِ اعتماد نکردن به حکومت!