«تونل» در ظاهر داستان مردیه که زنی رو میکُشه و از همون جملهی اول هم این موضوع رو لو میده. مسئله…
انتشار: 2026/07/06 16:06 UTC
«تونل» در ظاهر داستان مردیه که زنی رو میکُشه و از همون جملهی اول هم این موضوع رو لو میده. مسئلهی کتاب این نیست که قاتل کیه؟ مسئله کمی فراتره و یکجورهایی سعی میکنه به این سوال پاسخ بده که: چطور یه آدم به جایی میرسه که فکر میکنه قتل، منطقیترین کار دنیاست؟ و برای این قتل، سیر منطقی و داستانی تعریف میکنه. راوی کتاب یه نقاش منزوی و وسواسیه که توی یکی از نمایشگاهها، زنی به اسم ماریا تنها کسیه که جزئیاتی از یکی از تابلوهاش رو میبینه؛ جزئیاتی که هیچکس بهش توجه نکرده بود. کاستل همون لحظه متوجه میشه که «بالاخره یکی پیدا شد که منو فهمید.» شاید خواننده فکر کنه که از این لحظه عشق شروع میشه؛ ولی نه! چیزی که شروع میشه بیشتر شبیه بازجویی، سوءظن، وسواس فکری، حس مالکیت، پارانویا و نیاز بیمارگونهست. به نظر من شاهکار ساباتو انتخاب عنوان کتابه. کاستل تمام عمرش توی تونل ذهن خودش زندگی کرده. او باور داره هیچکس آدمها رو واقعن نمیفهمه. هیچ ارتباط واقعیای وجود نداره. همه در دنیای خودشون زندانیان. وقتی ماریا رو میبینه، فکر میکنه که یکی وارد تونل اون شده؛ اما بعد میفهمه، نه. ماریا هم تونل خودش رو داره. یکی از جذابترین چیزهای کتاب اینه که ما هیچوقت ماریا رو کامل نمیشناسیم. یعنی معشوق به هیچوجه به شکل جامع و درستی تصویر نمیشه و همینْ، بسیار جذابش کرده. و باعث شده ما بسیار نزدیک بشیم به تصورات راوی از ماریا. ما ماریا رو نمیبینیم. ما فقط تصویر ماریا در ذهن یک مرد - یک مرد احتمالن بیمار - رو میبینیم. راوی کاملن غیرقابل اعتماده. بسیار تحلیل میکنه، بسیار استدلال میکنه و واقعن هم انگار داره منطقی حرف میزنه، و دقیقن ایرادش در همینه. انقد تحلیل میکنه و استدلال میآره که از واقعیت دور میشه. حوصلهسربر میشه پیش بقیه و انگار به این دنیا تعلق نداره. در مورد ترجمه هم باید بگم که ترجمهی مصطفی مفیدی روان، تمیز و واقعیه. همونقدری که باید خشک و تلخ باشه، هست.